داستان رستم و سهراب
اگر تندبادی برآید ز کنج
به خاک افگند نارسیده ترنج
پ
ستمگاره خوانیمش ار دادگر
هنرمند گوییمش ار بی‌هنر
پ
اگر مرگ دادست بیداد چیست
ز داد این همه بانگ و فریاد چیست
پ
ازین راز جان تو آگاه نیست
بدین پرده اندر ترا راه نیست
پ
۵
همه تا در آز رفته فراز
به کس بر نشد این در راز باز
پ
به رفتن مگر بهتر آیدت جای
چو آرام گیری به دیگر سرای
پ
آغاز داستان
ز گفتار دهقان یکی داستان
بپیوندم از گفتهٔ باستان
پ
ز موبد برین گونه برداشت یاد
که یک روز رستم هم از بامداد
پ
غمی بد دلش ساز نخچیر کرد
کمر بست و ترکش پر از تیر کرد
پ
۱۰
چو نزدیکی مرز توران رسید
بیابان سراسر پر از گور دید
پ
برافروخت چون گل رخ تاج‌بخش
بخندید و ز جای برکند رخش
پ
به تیر و کمان و به گرز و کمند
بیفگند بر دشت نخچیر چند
پ
ز خاشاک و از خار و شاخ درخت
یکی آتشی برفروزید سخت
پ
چو آتش پراگنده شد پیلتن
درختی بجست از در بابزن
پ
۱۵
یکی ترّه‌گوری بزد بر درخت
که در چنگ او پرّ مرغی نسخت
پ
چو بریان شد از هم بکند و بخورد
ز مغر استخوانش برآورد گرد
بخفت و برآسود از روزگار
چمان و چران رخش در مرغزار
پ
سواران ترکان تنی هفت هشت
بر آن دشت نخچیرگان برگذشت
پ
پی اسپ دیدند در مرغزار
بگشتند گرد لب جویبار
پ
۲۰
چو بر دشت مر رخش را یافتند
سوی بند کردنش بشتافتند
پ
گرفتند و بردند پویان به شهر
همی هر یک از رخش جستند بهر
پ
چو بیدار شد رستم از خواب خوش
به کار آمدش بارهٔ دست‌کش
پ
غمی گشت چون بارگی را نیافت
سراسیمه سوی سمنگان شتافت
پ
همی گفت کاکنون پیاده نوان
کجا پویم از ننگ تیره‌روان
پ
۲۵
ابا ترکش و گرز بسته میان
چنین ترگ و شمشیر و ببر بیان
پ
چه گویند گردان که اسپش که برد
تهمتن بدانجا بخفت ار بمرد
پ
کنون رفت باید به بیچارگی
به غم دل سپردن به یکبارگی
پ
همی بست باید سلیح و کمر
به جایی نشانش بیابم مگر
پ
چو نزدیک شهر سمنگان رسید
خبر زو به شیر و پلنگان رسید
پ
۳۰
که آمد پیاده گو تاج‌بخش
به نخچیرگه زو رمیده‌ست رخش
پذیره شدندش بزرگان و شاه
کسی کو به سر برنهادی کلاه
پ
همی گفت هر کس که این رستم است
وگر آفتاب سپیده‌دم است
پ
بدو گفت شاه سمنگان چه بود
که یارست با تو نبرد آزمود
پ
بدین شهر ما نیک‌خواه تویم
ستوده به فرمان و راه تویم
پ
۳۵
تن و خواسته زیر فرمان تست
سر ارجمندان و جان آن تست
پ
چو رستم به گفتار او بنگرید
ز بدها گمانیش کوتاه دید
پ
بدو گفت رخشم بدین مرغزار
ز من دور شد بی لگام و فسار
پ
کنون تا سمنگان نشان پی است
بدان سر کجا جویبار و نی است
پ
ترا باشد ار بازجویی سپاس
بیابد به پاداش نیکی‌شناس
پ
۴۰
ور ایدونک ماند ز من ناپدید
سران را بسی سر بباید برید
پ
بدو گفت شاه ای سرافراز مرد
نیارد کسی با تو این کار کرد
پ
تو مهمان ما باش و تندی مکن
به کام تو گردد سراسر سخن
پ
یک امشب به می شاد داریم دل
از اندیشه آزاد داریم دل
پ
پی رخش هرگز نماند نهان
چنان بارهٔ نامور در جهان
پ
۴۵
تهمتن ز گفتار او شاد شد
روانش از اندیشه آزاد شد
پ
سزا دید رفتن سوی خان او
به خوبی بیاراست مهمان او
پ
سپهبد بدو داد در کاخ جای
همی بود بر پیش او بر به پای
پ
ز شهر و ز لشکر سران را بخواند
سزاوار با او به شادی نشاند
پ
گسارندهٔ باده و رودساز
سیه‌چشم و گل‌رخ بتان طراز
پ
۵۰
نشستند با رودسازان بهم
بدان تا سپهبد نباشد دژم
پ
چو شد مست و هنگام خواب آمدش
همی از نشستن شتاب آمدش
پ
سزاوار او جای آرام و خواب
بیاراست و بنهاد مشک و گلاب
پ
گفتار اندر آمدن تهمینه دختر شاه سمنگان به بالین رستم
چو یک بهره از تیره‌شب درگذشت
شباهنگ بر چرخ گردان بگشت
پ
سخن گفتن آمد نهفته به راز
در خوابگه نرم کردند باز
پ
۵۵
یکی برده شمعی معنبر به دست
خرامان بیامد به بالین مست
پ
پس برده اندر یکی ماه‌روی
چو خورشید تابان پر از رنگ و بوی
پ
دو ابرو کمان و دو گیسو کمند
به بالا بکردار سرو بلند
پ
روانش خرد بود و تن جان پاک
تو گفتی که بهره ندارد ز خاک
ازو رستم شیردل خیره ماند
بروبر جهان‌آفرین را بخواند
پ
۶۰
بپرسید ازو گفت نام تو چیست
چه جویی شب تیره کام تو چیست
پ
چنین داد پاسخ که تهمینه‌ام
تو گویی که از غم به دو نیمه‌ام
پ
یکی دخت شاه سمنگان منم
بزشک هزبر و پلنگان منم
پ
به گیتی ز خوبان مرا جفت نیست
چو من زیر چرخ بلند اندکیست
پ
کس از پرده بیرون ندیدی مرا
نه هرگز کس آوا شنیدی مرا
پ
۶۵
بکردار افسانه از هر کسی
شنیدم همی داستانت بسی
پ
که از دیو و شیر و نهنگ و پلنگ
نترسی و هستی چنین تیزچنگ
پ
شب تیره تنها به توران شوی
بگردی برآن مرز و هم بغنوی
پ
به تنها یکی گور بریان کنی
هوا را به شمشیر گریان کنی
هرآنگه که گرز تو بیند به چنگ
بدرّد دل شیر و چنگ پلنگ
پ
۷۰
برهنه چو تیغ تو بیند عقاب
نیارد به نخچیر کردن شتاب
پ
نشان کمند تو دارد هزبر
ز بیم سنان تو خون بارد ابر
پ
چن این داستانها شنیدم ز تو
بسی لب به دندان گزیدم ز تو
پ
بجستم همی کتف و یال و برت
بدین شهر کرد ایزد آبشخورت
پ
ترایم کنون گر بخواهی مرا
نبیند جز این مرغ و ماهی مرا
پ
۷۵
یکی آنک بر تو چنین گشته‌ام
خرد را ز بهر هوا کشته‌ام
پ
ودیگر که از تو مگر کردگار
نشاند یکی پورم اندر کنار
پ
مگر چون تو باشد به مردی و زور
سپهرش دهد بهر کیوان و هور
پ
سه‌دیگر که اسپت بجای آورم
سمنگان همه زیر پای آورم
پ
چو رستم بدانسان پری چهره دید
ز هر دانشی نزد او بهره دید
پ
۸۰
ودیگر که از رخش داد آگهی
ندید ایچ فرجام جز فرّهی
پ
به خشنودی و رای و فرمان اوی
به خوبی بیاراست پیمان اوی
پ
چو انباز او گشت با او به راز
ببود آن شب تیره و دیریاز
پ
چو خورشید تابان ز چرخ بلند
همی خواست افگند رخشان کمند
پ
به بازوی رستم یکی مهره بود
که آن مهره اندر جهان شهره بود
۸۵
بدو داد و گفتش که این را بدار
اگر دختر آرد ترا روزگار
پ
بگیر و به گیسوی او بر بدوز
به نیک‌اختر و فال گیتی‌فروز
پ
ور ایدونک آید از اختر پسر
ببندش به بازو نشان پدر
پ
به بالای سام نریمان بود
به مردی و خوی کریمان بود
پ
فرود آرد از ابر پرّان‌عقاب
نتابد به تندی برو آفتاب
پ
۹۰
همی بود آن شب بر ماه‌روی
همی گفت هر گونه‌ای پیش اوی
پ
چو خورشید رخشنده شد بر سپهر
بیاراست روی زمین را به مهر
پ
بر رستم آمد گرانمایه شاه
بپرسیدش از خواب و آرامگاه
پ
چو این گفته شد مژده دادش به رخش
ازو شادمان شد دل تاج‌بخش
پ
بیامد بمالید و زین برنهاد
شد از رخش رخشان و از شاه شاد
پ
۹۵
بیامد سوی شهر ایران چو باد
وزین داستان کرد بسیار یاد
پ
گفتار اندر زادن سهراب از مادر
چو نه ماه بگذشت بر دخت شاه
یکی کودک آمد چو تابنده‌ماه
تو گفتی گو پیلتن رستم است
وگر سام شیر است و گر نیرم است
پ
چو خندان شد و چهره شاداب کرد
ورا نام تهمینه سهراب کرد
چو یک ماهه شد همچو یک سال بود
برش چون بر رستم زال بود
پ
۱۰۰
چو سه ساله شد ساز مردان گرفت
به پنجم دل تیر و چوگان گرفت
پ
چو ده ساله شد زان زمین کس نبود
که یارست با او نبرد آزمود
پ
بر مادر آمد بپرسید ازوی
بدو گفت گستاخ با من بگوی
پ
که من چون ز همشیرگان برترم
همی بآسمان اندر آید سرم
پ
ز تخم کیم وز کدامین گهر
چه گویم چو پرسند نام پدر
پ
۱۰۵
گر این پرسش از من بماند نهان
نمانم ترا زنده اندر جهان
پ
بدو گفت مادر که بشنو سخن
بدین شادمان باش و تندی مکن
پ
تو پور گو پیلتن رستمی
ز دستان سامی و از نیرمی
پ
ازیرا سرت زآسمان برتر است
که تخم تو زان نامور گوهر است
پ
جهان‌آفرین تا جهان آفرید
سواران چو رستم نیامد پدید
پ
۱۱۰
چو سام نریمان به گیتی که بود
سرش را نیارست گردون پسود
پ
یکی نامه از رستم جنگ‌جوی
بیاورد و بنمود پنهان بدوی
پ
سه یاقوت رخشان و سه مهره زر
کز ایران فرستاده بودش پدر
پ
بدو گفت کافراسیاب این سخن
نباید که داند ز سر تا به بن
پ
پدر گر شناسد کنون زین نشان
شده‌ستی سرافراز گردن‌کشان
پ
۱۱۵
چو داند بخواندت نزدیک خویش
دل مادرت گردد از درد ریش
پ
چنین گفت سهراب کاندر جهان
کسی این سخن را ندارد نهان
پ
بزرگان جنگاور از باستان
ز رستم زنند این زمان داستان
پ
نبرده‌نژادی که چونین بود
نهان کردن از من چه آیین بود
پ
کنون من ز ترکان جنگاوران
فراز آورم لشکری بی‌کران
پ
۱۲۰
برانگیزم از گاه کاوس را
ز ایران ببرّم پی طوس را
پ
به رستم دهم تاج و تخت و کلاه
نشانمش بر گاه کاوس شاه
پ
از ایران به توران شوم جنگ‌جوی
ابا شاه روی اندر آرم به روی
پ
بگیرم سر تخت افراسیاب
سر نیزه بگذارم از آفتاب
پ
چو رستم پدر باشد و من پسر
نباید به گیتی یکی تاجور
پ
۱۲۵
چو روشن بود روی خورشید و ماه
ستاره چرا برفرازد کلاه
پ
ز هر سو سپه شد برو انجمن
که هم باگهر بود و هم تیغ‌زن
پ
خبر شد بنزدیک افراسیاب
که افگند سهراب کشتی بر آب
پ
هنوز از دهن بوی شیر آیدش
همی رای شمشیر و تیر آیدش
پ
زمین را به خنجر بشوید همی
کنون رزم کاوس جوید همی
۱۳۰
سپاه انجمن شد بروبر بسی
نیاید همی یادش از هر کسی
پ
سخن باین درازی نباید کشید
همی برتر از گوهر آمد پدید
پ
چو افراسیاب آن سخن‌ها شنود
خوش آمدش و خندید و شادی نمود
پ
ز لشکر گزید او دلاور سران
کسی کو گراید به گرز گران
پ
سپهبد چو هومان و چون بارمان
که در جنگ شیران نجستی زمان
پ
۱۳۵
ده و دو هزار از دلیران گرد
گزیده سپاهی بدیشان سپرد
پ
چنین گفت کاین چاره اندر جهان
بسازید و دارید اندر نهان
پ
پسر را نباید که داند پدر
که بندد بدان مهر جان و گهر
پ
چو روی اندر آرند هر دو به روی
تهمتن بود بی‌گمان جنگ‌جوی
پ
مگر کآن دلاور گو سالخورد
شود کشته بر دست این شیرمرد
۱۴۰
چو بی رستم ایران به چنگ آوریم
جهان پیش کاوس تنگ آوریم
پ
وزان پس بسازیم سهراب را
ببندیم یک شب برو خواب را
پ
برفتند بیدار دو پهلوان
بنزدیک سهراب روشن‌روان
پ
به پیش اندرون هدیهٔ شهریار
ده اسپ و ده استر به زین و به بار
پ
ز پیروزه تخت و ز بیجاده تاج
سر تاج زر پایهٔ تخت عاج
۱۴۵
یکی نامه با لابه و دلپسند
نبشته بنزدیک آن ارجمند
پ
که گر تخت ایران به چنگ آوری
زمانه برآساید از داوری
پ
ازین مرز تا آن بسی راه نیست
سمنگان و ایران و توران یکیست
پ
فرستمت چندانک خواهی سپاه
تو بر تخت بنشین و برنه کلاه
پ
به توران چو هومان و چون بارمان
دلیر و سپهبد نبود این زمان
پ
۱۵۰
فرستادم اینک به مهمان تو
که باشند هر دو به فرمان تو
پ
اگر جنگ جویی تو جنگ آورند
جهان بر بداندیش تنگ آورند
پ
گفتار اندر آمدن سهراب به ایران و رسیدن به دز سپید
چنین نامه و خلعت شهریار
ببردند با ساز چندین سوار
پ
جهانجوی چون نامهٔ او بخواند
از آن جایگه تیز لشکر براند
پ
کسی را نبد پای با او به جنگ
اگر شیر پیش آمدش گر پلنگ
پ
۱۵۵
دزی بود که‌ش خواندندی سپید
بدان دز بد ایرانیان را امید
پ
نگهبان دز رزم‌دیده هجیر
که با زور دل بود و با داروگیر
پ
چو سهراب نزدیکی دز رسید
هجیر دلاور مر او را بدید
پ
نشست از بر بادپایی چو گرد
ز دز رفت پویان به دشت نبرد
پ
چو سهراب جنگاور او را بدید
برآشفت و شمشیر کین برکشید
۱۶۰
ز لشکر برون تاخت بر سان شیر
به پیش هجیر اندر آمد دلیر
پ
چنین گفت با رزم‌دیده هجیر
که تنها به جنگ آمدی خیرخیر
پ
چه مردی و نام و نژاد تو چیست
که زاینده را بر تو باید گریست
پ
هجیرش چنین داد پاسخ که بس
به ترکی نباید مرا یار کس
پ
هجیر دلاور سپهبد منم
هم اکنون سرت را ز تن برکنم
پ
۱۶۵
فرستم بنزدیک شاه جهان
تنت را کند کرگس اندر نهال
پ
بخندید سهراب ازین گفت‌وگوی
به آورد او تیز بنهاد روی
پ
چنان نیزه بر نیزه برساختند
که از یکدگر باز نشناختند
پ
یکی نیزه زد بر میانش هجیر
نیامد سنان اندر او جای‌گیر
پ
سنان بازپس کرد سهراب شیر
بن نیزه زد بر میان دلیر
پ
۱۷۰
ز زین برگرفتش بکردار باد
نیامد همی زو به دل برش یاد
پ
ز اسپ اندر آمد نشست از برش
همی خواست از تن بریدن سرش
پ
بپیچید و برگشت بر دست راست
غمی شد ز سهراب زنهار خواست
پ
رها کرد ازو چنگ و زنهار داد
چو خشنود شد پند بسیار داد
دو دستش ببست آن یل جنگ‌جوی
بنزدیک هومان فرستاد اوی
پ
۱۷۵
به دز در چو آگه شدند از هجیر
که او را گرفتند و بردند اسیر
پ
خروش آمد و نالهٔ مرد و زن
که کم شد هجیر اندر آن انجمن
پ
چو آگاه شد دختر گژدهم
که سالار آن انجمن گشت کم
پ
زنی بود بر سان گردی سوار
همیشه به جنگ اندرون نامدار
پ
کجا نام او بود گردآفرید
که چون او نیامد ز مادر پدید
پ
۱۸۰
چنان ننگش آمد ز کار هجیر
که شد لاله‌برگش بکردار قیر
پ
بپوشید درع سواران جنگ
ندید اندر آن کار جای درنگ
پ
نهان کرد گیسو به زیر زره
بزد بر سر ترگ رومی گره
پ
فرود آمد از دز بکردار شیر
کمر بر میان بادپایی به زیر
پ
به پیش سپاه اندر آمد چو گرد
چو رعد خروشان یکی ویله کرد
پ
۱۸۵
که گردان کدامند و جنگاوران
دلیران و رزم‌آزموده سران
پ
چو سهراب شیراوزن او را بدید
بخندید و لب را به دندان گزید
پ
چنین گفت کآمد دگر باره گور
به دام خداوند شمشیر و زور
پ
بپوشید خفتان و بر سر نهاد
یکی ترگ رومی بکردار باد
پ
بیامد دمان پیش گردآفرید
چو دخت کمندافگن او را بدید
۱۹۰
کمان را به زه کرد و بگشاد بر
نبد مرغ را پیش او بر گذر
پ
به سهراب بر تیرباران گرفت
چپ و راست جنگ سواران گرفت
پ
نگه کرد سهراب و آمدش ننگ
برآشفت و تیز اندر آمد به جنگ
پ
چو تنگ اندر آمد بدان جنگ‌جوی
سپر بر سر آورد و بنهاد روی
پ
چو سهراب را دید گردآفرید
که بر سان آتش همی بردمید
پ
۱۹۵
کمان را به زه بر به بازو فگند
سمندش برآمد به ابر بلند
پ
سر نیزه را سوی سهراب کرد
عنان و سنان را پر از تاب کرد
پ
برآشفت سهراب و شد چون پلنگ
کجا حمله آرد به هنگام جنگ
پ
عنان برگرایید و برگاشت اسپ
بیامد بکردار آذرگشسپ
پ
بزد بر کمربند گردآفرید
زره بر برش یک به یک بردرید
پ
۲۰۰
ز زین برگرفتش بکردار گوی
چو چوگان به زخم اندر آید بدوی
پ
چو بر زین بپیچید گردآفرید
یکی تیغ تیز از میان برکشید
پ
بزد نیزهٔ او به دو نیم کرد
نشست از بر اسپ و برخاست گرد
پ
به آورد با او بسنده نبود
بپیچید ازو روی و برگاشت زود
پ
سپهبد عنان اژدها را سپرد
به خشم از هوا روشنایی ببرد
پ
۲۰۵
چو آمد خروشان به تنگ اندرش
بپیچید و برداشت خود از سرش
پ
رها شد ز بند زره موی او
درفشان چو خورشید شد روی او
پ
بدانست سهراب کو دختر است
سر و موی او از در افسر است
پ
شگفت آمدش گفت از ایران سپاه
چنین دختر آید به آوردگاه
پ
سواران جنگی به روز نبرد
همانا به ابر اندر آرند گرد
پ
۲۱۰
ز فتراک بگشاد پیچان‌کمند
بینداخت و آمد میانش به بند
پ
بدو گفت کز من رهایی مجوی
چرا جنگ جستی تو ای ماه‌روی
پ
نیامد به دامم به سان تو گور
ز چنگم رهایی نیابی مشور
پ
بدانست کآویخت گردآفرید
مر آن را جز از چاره درمان ندید
پ
بدو روی بنمود و گفت ای دلیر
میان دلیران بکردار شیر
پ
۲۱۵
دو لشکر نظاره برین جنگ ماست
برین گرز و شمشیر و آهنگ ماست
پ
کنون من گشاده چنین روی و موی
سپاه تو گردد پر از گفت‌وگوی
پ
که با دختری او به دشت نبرد
بدینسان به ابر اندر آورد گرد
پ
نهانی بسازیم بهتر بود
خرد داشتن کار مهتر بود
پ
ز بهر من از هر سو آهو مخواه
میان دو صف برکشیده سپاه
پ
۲۲۰
کنون لشکر و دز به فرمان تست
نباید گه آشتی جنگ جست
پ
دز و گنج و دزبان سراسر تراست
چو آیی بر آن ساز دل که‌ت هواست
پ
چو رخساره بنمود سهراب را
ز خوشاب بگشاد عنّاب را
پ
یکی بوستان بد در اندر بهشت
به بالای او سرو دهقان نکشت
پ
دو چشمش گوزن و دو ابرو کمان
تو گفتی همی بشکفد هر زمان
پ
۲۲۵
ز گفتار او مبتلا شد دلش
برافروخت و کنج بلا شد دلش
پ
بدو گفت ازین گفته اکنون مگرد
که دیدی مرا روزگار نبرد
پ
بدین بارهٔ دز دل اندر مبند
که این نیست برتر ز چرخ بلند
پ
به پای آورد زخم گوپال من
نراند کسی نیزه بر یال من
پ
عنان را بپیچید گردآفرید
سمند سرافراز بر دز کشید
پ
۲۳۰
همی رفت و سهراب با او بهم
بیامد به درگاه دز گژدهم
پ
در دز چو بگشاد گردآفرید
تن خسته و بسته در دز کشید
پ
در دز ببستند و غمگین شدند
پر از غم دل و دیده خونین شدند
پ
از آزار گردآفرید و هجیر
پر از درد بودند برنا و پیر
پ
چنین گفت گژدهم کای شیرزن
پر از غم بد از تو دل انجمن
پ
۲۳۵
که هم رزم جستی هم افسون و رنگ
نیاید ز کار تو بر دوده ننگ
پ
فراوان بخندید گردآفرید
به باره برآمد سپه بنگرید
پ
چو سهراب را دید بر پشت زین
چنین گفت کای شاه ترکان و چین
پ
چرا رنجه گشتی چنین بازگرد
هم از آمدن هم ز دشت نبرد
پ
بخندید و او را به افسوس گفت
که ترکان ز ایران نیابند جفت
پ
۲۴۰
چنین بود و روزی نبودت ز من
بدین درد غمگین مکن خویشتن
پ
همانا که تو خود ز ترکان نه‌یی
که جز بآفرین بزرگان نه‌یی
پ
بدان زور و آن بازوی و کتف و یال
ندیدم ترا از بزرگان همال
پ
ولیکن چو آگاهی آید به شاه
که آورد گردی ز توران سپاه
پ
شهنشاه و رستم بجنبد ز جای
شما با تهمتن ندارید پای
پ
۲۴۵
نماند یکی زنده از لشکرت
ندانم چه آید ز بد بر سرت
پ
دریغ آیدم کین چنین یال و سفت
همی از پلنگان بباید نهفت
پ
ترا بهتر آید که فرمان کنی
رخ لشکرت سوی توران کنی
پ
نباشی بس ایمن به بازوی خویش
خورد گاو نادان ز پهلوی خویش
پ
چو بشنید سهراب ننگ آمدش
که آسان همی دز به چنگ آمدش
پ
۲۵۰
به زیر دز اندر یکی جای بود
کجا دز بدان جای بر پای بود
پ
به تاراج داد آن همه بوم و رست
به یکبارگی دست بد را بشست
پ
چنین گفت کامروز بیگاه گشت
ز پیگارمان دست کوتاه گشت
پ
برآرم به شبگیر ازین باره گرد
ببینند آسیب روز نبرد
پ
گفتار اندر نامه نوشتن گژدهم بنزدیک شاه کاوس
چو سهراب برگشت گژدهم پیر
بیاورد و بنشاند مردی دبیر
پ
۲۵۵
یکی نامه بنوشت نزدیک شاه
برافگند پیوند گردی به راه
پ
نخست آفرین کرد بر شهریار
نمود آنگهی گردش روزگار
پ
که آمد بر ما سپاهی گران
همه رزم‌جویان و گنداوران
پ
سپهبد یکی مرد پیش اندرون
که سالش دو هفته نباشد فزون
پ
به بالا ز سرو سهی برتر است
چو خورشید تابان به دو پیکر است
پ
۲۶۰
برش چون بر پیل با فرّ و برز
ندیدیم هرگز چنان دست و گرز
پ
چو شمشیر هندی به چنگ آیدش
ز دریا و از کوه ننگ آیدش
پ
چو آواز او رعد غرّنده نیست
چو چنگال او تیغ برّنده نیست
پ
هجیر دلاور میان را ببست
یکی بارهٔ تیزتگ برنشست
پ
بشد پیش سهراب جنگ‌آزمای
بر اسپش ندیدیم چندان بپای
پ
۲۶۵
که بر هم زند دیدگان جنگجوی
گر آید ز بینی سوی مغز بوی
پ
که سهراب‌ش از پشت زین برگرفت
برش مانده زان بازوی اندر شگفت
پ
درست است و اکنون به زنهار اوست
پراندیشه جان از پی کار اوست
پ
سواران ترکان بسی دیده‌ام
عنان‌پیچ ازین گونه نشنیده‌ام
پ
مبادا که او در میان دو صف
یکی مرد جنگاور آرد به کف
پ
۲۷۰
بر آن کوه بخشایش آرد زمین
که او اسپ تازد برو روز کین
پ
اگر دم زند شهریار اندر این
نراند سپاه و نسازد کمین
پ
پی و مایه گیرد که خود زور هست
نگیرد کسی دست او را به دست
پ
از ایران همه فرّهی رفته گیر
جهان از سر تیغش آشفته گیر
پ
عنان‌دار چون او ندیده‌ست کس
تو گویی که سام سوار است و بس
پ
۲۷۵
بنه اینک امشب همه برنهیم
همی گوش را سوی لشکر نهیم
پ
اگر خود شکیبیم یکچند نیز
نکوشیم و با او نگوییم تیز
پ
که این باره را نیست پایاب اوی
درنگی شود شیر از اشتاب اوی
پ
چو نامه به مهر اندر آمد به شب
فرستاده برجست و نگشاد لب
پ
به زیر دز اندر یکی راه بود
کز آن راه دشمن نه آگاه بود
پ
۲۸۰
همان شب از آن راه دز گژدهم
برون شد همه دوده با او بهم
پ
چو خورشید برزد سر از تیره کوه
میان را ببستند توران گروه
پ
سپهدار سهراب نیزه به دست
یکی بارکش باره‌یی برنشست
پ
بیامد در دز بدیدند باز
ندیدند در دز یکی جنگ‌ساز
پ
به شب رفته بودند با گژدهم
سواران و گردان همه بیش و کم
پ
۲۸۵
وزان سو چو نامه به خسرو رسید
غمی شد دلش کآن سخن‌ها شنید
پ
گرانمایگان را ز لشکر بخواند
وزین داستان چند گونه براند
پ
نشستند با شاه ایران بهم
بزرگان لشکر همه بیش و کم
پ
چو طوس و چو گودرز کشواد و گیو
چو گرگین و فرهاد و بهرام نیو
پ
سپهدار نامه بریشان بخواند
بپرسید هر گونه خیره بماند
پ
۲۹۰
چنین گفت با پهلوانان به راز
که این کار گردد به ما بر دراز
بدینسان که گژدهم گوید همی
کز اندیشه دل را نشوید همی
پ
چه سازیم و درمان این کار چیست
از ایران هماورد این مرد کیست
پ
گفتار اندر نامه فرستادن شاه کاوس بنزدیک رستم
بر آن برنهادند یکسر به گیو
به زاول شود پیش سالار نیو
پ
نشست آنگهی رای‌زن با دبیر
که کاری گزاینده بد ناگزیر
پ
۲۹۵
یکی نامه فرمود پس شهریار
نبشتن بر رستم نامدار
پ
نخست آفرین کرد بر پهلوان
که بیداردل باش و روشن‌روان
پ
چنین باد کاندر جهان جز تو کس
نباشد به هر کار فریادرس
پ
چو برخواندم این نامهٔ گژدهم
نشستیم گردان لشکر بهم
پ
بنزد تو آورد پرمایه‌گیو
چنین رای دیدند گردان نیو
پ
۳۰۰
چو نامه بخوانی به روز و به شب
مکن داستان را گشاده دو لب
پ
مگر با سواران بسیارهوش
ز زاول بتازی برآری خروش
پ
بدینسان که گژدهم ازو یاد کرد
جز از تو نباشد ورا هم‌نبرد
پ
به گیو آن زمان گفت بر سان دود
عنان تگاور بباید بسود
پ
نباید چو نزدیک رستم شوی
به زاول بمانی وگر بغنوی
پ
۳۰۵
اگر شب رسی روز را بازگرد
بگویش که تنگ اندرآمد نبرد
پ
ازو نامه بستد بکردار آب
برفت و نجست ایچ آرام و خواب
پ
چو نزدیکی زاولستان رسید
خبر زو به فرزند دستان رسید
پ
تهمتن پذیره شدش با سپاه
نهادند بر سر بزرگان کلاه
پ
پیاده شدش گیو و گردان بهم
هر آنکس که بر زین بد از بیش و کم
پ
۳۱۰
از اسپ اندر آمد گو نامدار
از ایران بپرسید و از شهریار
پ
ز ره سوی ایوان رستم شدند
ببودند و یکباره دم برزدند
پ
بگفت آنچ بشنید و نامه بداد
ز سهراب چندی سخن کرد یاد
پ
تهمتن چو بشنید و نامه بخواند
بخندید از آن کار و خیره بماند
پ
که مانندهٔ سام گرد از مهان
سواری پدید آمد اندر جهان
پ
۳۱۵
از آزادگان این نباشد شگفت
ز ترکان چنین یاد نتوان گرفت
پ
من از دخت شاه سمنگان یکی
پسر دارم و باشد او کودکی
پ
هنوز آن گرامی نداند که چنگ
توان باز کردن به هنگام جنگ
پ
فرستاده‌ام زرّ و گوهر بسی
سوی مادر او بدست کسی
پ
چنین پاسخ آمد که آن ارجمند
بسی برنیاید که گردد بلند
پ
۳۲۰
همی می خورد با لب شیربوی
شود بی‌گمان زود پرخاش‌جوی
پ
بباشیم یک روز و دم برزنیم
یکی بر لب خشک نم برزنیم
پ
وزانپس گراییم نزدیک شاه
به گردان ایران نماییم راه
پ
مگر بخت رخشنده بیدار نیست
وگرنه چنین کار دشخوار نیست
پ
چو دریا به موج اندر آید ز جای
ندارد دم آتش تیز پای
پ
۳۲۵
درفش مرا گر ببیند ز دور
دلش ماتم آرد به هنگام سور
پ
چو مانندهٔ سام جنگی بود
دلیر و هشیوار و سنگی بود
پ
بدین تیزی ایدر نیاید به جنگ
نباید گرفتن چنین کار تنگ
پ
به می دست بردند و مستان شدند
ز یاد سپهبد به دستان شدند
پ
دگر روز شبگیر هم بر خمار
بیامد تهمتن برآراست کار
پ
۳۳۰
ز مستی همان روز باز ایستاد
دوم روز رفتن نیامدش یاد
پ
سدیگر سحرگه بیاورد می
نیامد ز می یاد فرمان کی
پ
به روز چهارم برآراست گیو
چنین گفت با گرد سالار نیو
پ
که کاوس تندست و هشیار نیست
هم این داستان بر دلش خوار نیست
پ
غمی بود ازین کار و دل پرشتاب
شده دور ازو خورد و آرام و خواب
پ
۳۳۵
به زاولستان گر درنگ آوریم
زمی باز پیگار و جنگ آوریم
پ
بدو گفت رستم که مندیش ازین
که با ما نشورد کس اندر زمین
پ
بفرمود تا رخش را زین کنند
دم اندر دم نای رویین کنند
پ
سواران زاول شنیدند نای
برفتند با ترگ و جوشن ز جای
پ
گرازان به درگاه شاه آمدند
گشاده‌دل و نیک‌خواه آمدند
پ
۳۴۰
چو رفتند و بردند پیشش نماز
برآشفت و پاسخ نداد ایچ باز
پ
یکی بانگ برزد به گیو از نخست
پس آنگاه شرم از دو دیده بشست
پ
که رستم که باشد که فرمان من
کند سست و پیچد ز پیمان من
پ
بگیر و ببر زنده بر دار کن
وزو نیز با من مگردان سخن
پ
ز گفتار او گیو را دل بخست
که بردی به رستم بدان گونه دست
پ
۳۴۵
برآشفت با گیو و با پیلتن
وزو مانده خیره همه انجمن
پ
بفرمود پس طوس را شهریار
که رو هر دو را زنده برکن به دار
پ
خود از جای برخاست کاوس کی
برافروخت بر سان آتش ز نی
پ
بشد طوس و دست تهمتن گرفت
بدو مانده پرخاشجویان شگفت
پ
که از پیش کاوس بیرون برد
مگر کاندر آن تندی افسون برد
پ
۳۵۰
تهمتن برآشفت با شهریار
که چندین مدار آتش اندر کنار
پ
همه کارت از یکدگر بتّرست
ترا شهریاری نه اندرخورست
پ
تو سهراب را زنده بر دار کن
برآشوب و بدخواه را خوار کن
پ
بزد تند یک دست بر دست طوس
تو گفتی ز پیل ژیان یافت کوس
پ
ز بالا نگون اندر آمد به سر
برو کرد رستم به تندی گذر
پ
۳۵۵
به در شد به خشم اندر آمد به رخش
منم گفت شیراوزن تاج‌بخش
پ
چه خشم آورد شاه کاوس کیست
چرا دست یازد به من طوس کیست
پ
زمین بنده و رخش گاه من است
نگین گرز و مغفر کلاه من است
پ
شب تیره از تیغ رخشان کنم
به آوردگه بر سرافشان کنم
پ
سر نیزه و تیغ یار من‌اند
دو بازوی و دل شهریار من‌اند
پ
۳۶۰
که آزاد زادم نه من بنده‌ام
یکی بندهٔ آفریننده‌ام
پ
به ایرانیان گفت سهراب گرد
بیاید نماند بزرگ و نه خرد
پ
شما هر کسی چارهٔ جان کنید
خرد را بدین کار پیچان کنید
پ
به ایران نبینید ازین پس مرا
شما را زمین پرّ کرگس مرا
پ
غمی شد دل نامداران همه
که رستم شبان بود و ایشان رمه
پ
۳۶۵
به گودرز گفتند کین کار تست
شکسته به دست تو گردد درست
سپهبد جز از تو سخن نشنود
همی بخت ما زین سخن بغنود
پ
بنزدیک این شاه دیوانه شو
وزین در سخن یاد کن نو به نو
پ
سخن‌های درخور فراز آوری
مگر بخت گم‌بوده باز آروی
پ
سپهدار گودرز کشواد رفت
بنزدیک خسرو خرامید تفت
پ
۳۷۰
به کاوس کی گفت رستم چه کرد
کز ایران برآوردی امروز گرد
پ
چن او رفت و آمد سپاهی بزرگ
ابا پهلوانی بکردار گرگ
پ
که داری که با او به روز نبرد
شود برنشاند برو تیره‌گرد
پ
یلان ترا سربسر گژدهم
شنیده‌ست و دیده‌ست از بیش و کم
پ
همی گوید آن روز هرگز مباد
که با او سواری کند رزم یاد
پ
۳۷۵
کسی را که جنگی چو رستم بود
براند خرد در سرش کم بود
پ
چو بشنید گفتار گودرز شاه
بدانست کو دارد آیین و راه
پ
پشیمان بشد زان کجا گفته بود
به بیهودگی مغزش آشفته بود
پ
به گودرز گفت این سخن درخور است
لب پیر با پند نیکوتر است
خردمند باید دل پادشا
که تیزی و تندی نیارد بها
پ
۳۸۰
شما را بباید پس او شدن
به خوبی بسی داستان‌ها زدن
پ
سرش کردن از تیزی من تهی
نمودن بدو روزگار بهی
پ
چو گودرز برخاست از پیش اوی
پس پهلوان تیز بنهاد روی
پ
برفتند با او سران سپاه
پس رستم اندر گرفتند راه
پ
چو دیدند گرد گو پیلتن
همه نامداران شدند انجمن
پ
۳۸۵
ستایش گرفتند بر پهلوان
که جاوید بادی و روشن‌روان
پ
جهان سربسر زیر پای تو باد
همیشه سر تخت جای تو باد
پ
تو دانی که کاوس را مغز نیست
به تندی سخن گفتنش نغز نیست
پ
بجوشد همانگه پشیمان شود
به خوبی ز سر باز پیمان شود
پ
تهمتن گر آزرده باشد ز شاه
مر ایرانیان را نباشد گناه
پ
۳۹۰
همو زان سخن‌ها پشیمان شده‌ست
ز تندی بخاید همی پشت دست
پ
تهمتن چنین پاسخ آورد باز
که هستم ز کاوس کی بی‌نیاز
مرا تخت زین باشد و تاج ترگ
قبا جوشن و دل نهاده به مرگ
چه کاوس پیشم چه یک مشت خاک
چرا دارم از خشم او ترس و باک
پ
سرم کرد سیر و دلم کرد بس
جز از پاک‌یزدان نترسم ز کس
پ
۳۹۵
ز گفتار چون سرد گشت انجمن
چنین گفت گودرز با پیلتن
پ
که شهر و دلیران لشکر گمان
به دیگر سخن‌ها برند این زمان
پ
کزین ترک ترسنده شد سرفراز
همی گوید این گفته هر کس به راز
پ
کزان سان که گژدهم داد آگهی
همه شهر ایران بباشد تهی
پ
چو رستم همی زو بترسد به جنگ
مرا و ترا نیست جای درنگ
پ
۴۰۰
از آشفتن شاه و پیگار اوی
ندیدم به درگاه بر گفت و گوی
پ
ز سهراب ترک است یکسر سخن
چنین پشت بر شاه ایران مکن
پ
چنین برشده نامت اندر جهان
بدین بازگشتن مگردان نهان
پ
و دیگر که تنگ اندر آمد سپاه
مکن تیره بر خیره این تاج و گاه
پ
به رستم بر این داستان‌ها براند
تهمتن در آن کار خیره بماند
پ
۴۰۵
بدو گفت اگر بیم یابد دلم
نخواهم که باشد دلم بگسلم
پ
از آن ننگ برگشت و این دید راه
که آید به دیدار کاوس شاه
پ
چو از دور شد شاه بر پای خاست
بسی پوزش اندر گذشته بخواست
پ
که تندی مرا گوهر است و سرشت
چنان رست باید که یزدان بکشت
پ
وزین ناسگالیده بدخواه نو
دلم گشت باریک چون ماه نو
پ
۴۱۰
بدین چاره جستن ترا خواستم
چو دیر آمدی تیزی آراستم
پ
بدو گفت رستم که گیهان تراست
همه بندگانیم و فرمان تراست
پ
کنون آمدم تا چه فرمان دهی
روانت ز دانش مبادا تهی
پ
بدو گفت کاوس کامروز بزم
گزینیم و فردا بسازیم رزم
پ
بیاراست رامش‌گهی شاهوار
شد ایوان بکردار خرّم‌بهار
پ
۴۱۵
همی باده خوردند تا نیمشب
به رامش همه برگشاده دو لب
پ
دگر روز فرمود تا گیو و طوس
ببستند شبگیر بر پیل کوس
پ
در گنج بگشاد و روزی بداد
سپه برنشاند و بنه برنهاد
پ
سپردار و جوشن‌وران صد هزار
شمرده به لشکرگه آمد سوار
پ
یکی لشکر از پهلو آمد به دشت
که از گرد ایشان هوا تیره گشت
پ
۴۲۰
سراپرده و خیمه زد بر دو میل
بجوشید گیتی ز نعل و ز پیل
پ
هوا نیلگون شد زمین آبنوس
همی کرّ شد گوش از آوای کوس
پ
همی رفت منزل به منزل جهان
شده تیره و روز گشته نهان
پ
درخشیدن خشت و ژوپین ز گرد
چو آتش پس پردهٔ لاژورد
پ
ز بس گونه گونه سنان و درفش
سپرهای زرّین و زرّینه‌کفش
پ
۴۲۵
تو گفتی که ابری به رنگ آبنوس
برآمد ببارید ازو سندروس
پ
جهان را شب از روز پیدا نبود
تو گفتی سپهر و ثریّا نبود
پ
بدینسان بشد تا در دز رسید
شده خاک و سنگ از زمین ناپدید
پ
خروشی بلند آمد از دیدگاه
به سهراب بنمود کآمد سپاه
پ
چو از دیده سهراب آوا شنید
به بارو برآمد سپه را بدید
پ
۴۳۰
به انگشت لشکر به هومان نمود
سپاهی که آن را کرانه نبود
پ
چو هومان ز دور آن سپه را بدید
دلش گشت پر بیم و دم در کشید
پ
به هومان چنین گفت سهراب گرد
که اندیشه از دل بباید سترد
پ
نبینی ازین لشکر بی‌کران
یکی مرد جنگی و گرزی گران
پ
که پیش من آید به آوردگاه
گر ایدونک یاری دهد هور و ماه
پ
۴۳۵
سلیح است بسیار و مردم بسی
سرافراز و نامی نبینی کسی
پ
کنون من به بخت رد افراسیاب
کنم دشت پر خون چو دریای آب
پ
به تنگی نداد ایچ سهراب دل
فرود آمد از باره شاداب‌دل
پ
یکی جام می خواست از میگسار
نکرد ایچ رنجه دل از کارزار
پ
وزان سو سراپردهٔ شهریار
کشیدند بر دشت پیش حصار
پ
۴۴۰
ز بس خیمه و مرد و پرده‌سرای
ندیدند بر دشت و بر کوه جای
پ
چو خورشید گشت از جهان ناپدید
شب تیره بر دشت لشکر کشید
پ
تهمتن بیامد بنزدیک شاه
میان بسته مر جنگ را کینه‌خواه
پ
که دستور باشد مرا تاجور
کز ایدر شوم بی کلاه و کمر
پ
ببینم که این نوجهاندار کیست
بزرگان کدامند و سالار کیست
پ
۴۴۵
بدو گفت کاوس کاین کار تست
که بیداردل بادی و تن‌درست
پ
تهمتن یکی جامهٔ ترک‌وار
بپوشید و آمد دوان تا حصار
پ
پیاده چو نزدیکی دز رسید
خروشیدن نوش ترکان شنید
پ
بدان دز درآمد تهمتن دلیر
چنان چون به آهو شود نرّه‌شیر
پ
چو سهراب را دید بر تخت بزم
تشسته به یکدست بر زندرزم
پ
۴۵۰
به دیگر چو هومان سوار دلیر
دگر بارمان نام‌بردار شیر
پ
تو گفتی همه تخت سهراب بود
به سان یکی سرو شاداب بود
پ
دو بازو به کردار ران هیون
برش چون بر پیل و چهره چو خون
پ
ز ترکان به گرد اندرش صد دلیر
جوان و سرافراز چون نرّه‌شیر
پ
پرستار پنجاه با دستبند
به پیش دل‌افروز تخت بلند
پ
۴۵۵
همی یک به یک خواندند آفرین
بر آن برز بالا و تاج و نگین
پ
همی بود رستم همانجا ز دور
نشستن همی دید و مردان سور
پ
به شایسته‌کاری برون رفت زند
گوی دید بر سان سروی بلند
پ
بدان لشکر اندر چنو کس نبود
پسودش به تندی و پرسید زود
پ
چه مردی بدو گفت با من بگوی
سوی روشنی آی و بنمای روی
پ
۴۶۰
تهمتن یکی مشت بر گردنش
بزد تا برون شد روان از تنش
پ
بدان جایگه خشک شد زندرزم
سرآمدش رزم و سرآمدش بزم
پ
زمانی همی بود سهراب دیر
نیامد به نزدیک او زند شیر
پ
نگه کرد سهراب تا زندرزم
کجا شد که جایش تهی شد به بزم
پ
برفتند و دیدند افگنده خوار
برآسوده از بزم و ز کارزار
پ
۴۶۵
خروشان از آن جای باز آمدند
شگفتی فرو مانده از کار زند
پ
به سهراب گفتند شد زندرزم
سرآمد بر او روز پیگار و بزم
پ
همانگه چو بشنید برجست زود
بیامد بر زند بر سان دود
پ
شگفت آمدش سخت و خیره بماند
دلیران و گردن‌کشان را بخواند
پ
چنین گفت کامشب نباید غنود
همه شب همی تیغ باید پسود
پ
۴۷۰
که گرگ آمد اندر میان رمه
سگ و مرد را دید گاه دمه
پ
اگر یار باشد جهان‌آفرین
چو نعل سمندم بساید زمین
پ
ز فتراک زین برگشایم کمند
بخواهم از ایرانیان کین زند
پ
بیامد نشست از بر گاه خویش
گرانمایگان را همه خواند پیش
پ
که گر کم شد از پیش من زندرزم
نیامد همان سیر جانم ز بزم
پ
۴۷۵
چو برگشت رستم بر شهریار
از ایران سپه گیو بد پاسدار
پ
به ره بر گو پیلتن را بدید
بزد دست و تیغ از میان برکشید
پ
یکی برخروشید چون پیل مست
سپر بر سر آورد و بنمود دست
پ
بدانست رستم کز ایران سپاه
به شب گیو باشد طلایه به راه
پ
بخندید و زان پس فغان برکشید
طلایه چو آواز رستم شنید
پ
۴۸۰
پیاده بیامد به نزدیک اوی
بدو گفت کای مهتر جنگجوی
پ
پیاده کجا بوده‌ای تیره‌شب
تهمتن به گفتار بگشاد لب
پ
بگفتش به گیو آن کجا کرده بود
چنان شیرمردی که آورده بود
پ
وزان جایگه رفت نزدیک شاه
ز ترکان سخن گفت و ز بزم‌گاه
پ
ز سهراب و ز برز بالای او
ز بازوی و کتف و بر و پای او
پ
۴۸۵
که هرگز ز ترکان چنو کس نخاست
به کردار سرو است بالاش راست
پ
به توران و ایران نماند به کس
تو گویی که سام سوار است و بس
پ
وزان مشت بر گردن زندرزم
کزین پس نیاید به رزم و به بزم
پ
بگفتند و پس رود و می خواستند
همه شب همی لشکر آراستند
پ
گفتار اندر پرسیدن سهراب نشانهای خیمه‌ها از هجیر
چو خورشید بنداخت زرّین‌کمند
زبانه برآمد به چرخ بلند
پ
۴۹۰
بپوشید سهراب خفتان جنگ
نشست از بر چرمهٔ خوب‌رنگ
پ
پرندآور افگنده اندر برش
یکی مغفر خسروی بر سرش
پ
کمندی به فتراک بر شست خم
خم اندر برو روی کرده دژم
پ
بیامد یکی تند بالا گزید
به جایی که ایران‌سپه را بدید
پ
بفرمود تا رفت پیشش هجیر
بدو گفت کژّی نیاید ز تیر
پ
۴۹۵
نشانه نباید که خم آورد
سرافشان شود زخم کم آورد
پ
به هر کار در پیشه کن راستی
چو خواهی که نگزایدت کاستی
پ
سخن هرچه پرسم همه راست گوی
به کژّی مکن رای و چاره مجوی
پ
چو خواهی که یابی رهایی ز من
سرافراز باشی به هر انجمن
پ
از ایران هر آنچه‌ت بپرسم بگوی
متاب از ره راستی هیچ روی
پ
۵۰۰
سپارم به تو گنج آراسته
بیابی ز من خلعت و خواسته
پ
ور ایدونک کژّی بود رای تو
همه بند و زندان بود جای تو
پ
هجیرش چنین داد پاسخ که شاه
ز من هرچه پرسد سخن زان سپاه
پ
بگویم همه هرچه دانم بدوی
به کژّی چرا بایدم گفت‌وگوی
پ
نبینی جز از راستی پیشه‌ام
به کژّی نیارد دل اندیشه‌ام
پ
۵۰۵
به گیتی به از راستی پیشه نیست
به از راستی هیچ اندیشه نیست
پ
بدو گفت کز تو بپرسم همه
ز گردن‌کشان و ز شاه رمه
پ
همه نام‌داران آن مرز را
چو طوس و چو گیو و چو گودرز را
پ
ز بهرام و از رستم نامدار
ز هر که‌ت بپرسم به من برشمار
پ
سراپردهٔ دیبه از رنگ‌رنگ
بدوی اندرون خیمه‌های پلنگ
پ
۵۱۰
به پیش اندرون بسته صد زنده پیل
یکی مهد پیروزه بر سان نیل
پ
یکی برز خورشیدپیکر درفش
سرش ماه زرّین غلافش بنفش
پ
به قلب سپاه اندرون جای کیست
ز گردان ایران ورا نام چیست
پ
بدو گفت کآن شاه ایران بود
به درگاه او پیل و شیران بود
پ
چنین گفت از آن پس که بر میمنه
سوار است بسیار و پیل و بنه
پ
۵۱۵
سراپرده‌ای برکشیده سیاه
رده گردش اندر ز هر سو سپاه
پ
به گرد اندرون خیمه زاندازه بیش
پس پشت پیلان و بالاش پیش
پ
زده پیش او پیل پیکردرفش
به در بر سواران زرّینه‌کفش
پ
چنین گفت کآن طوس نوذر بود
درفشش کجا پیل‌پیکر بود
پ
بپرسید کآن سرخ پرده‌سرای
سواران بسی گردش اندر به پای
پ
۵۲۰
یکی شیرپیکر درفشی به زر
درفشان یکی در میانش گهر
پ
پس پشتش اندر سپاهی گران
همه نیزه‌داران و جوشن‌وران
پ
چنین گفت کآن فرّ آزادگان
سپهدار گودرز کشوادگان
پ
بپرسید کآن سبز پرده‌سرای
یکی لشکری گشن پیشش به پای
پ
یکی تخت پرمایه اندر میان
زده پیش او اختر کاویان
پ
۵۲۵
ز هر کس که بر پای پیشش برست
نشسته به یک رش سرش برتر است
پ
یکی باره پیشش به بالای او
کمندی فروهشته تا پای او
پ
بر او هر زمان برخروشد همی
تو گفتی که در زین بجوشد همی
پ
بسی پیل برگستوان‌ور به پیش
همی جوشد آن مرد بر جای خویش
پ
نه مرد است از ایران به بالای او
نه بینم همی اسپ همتای او
پ
۵۳۰
درفشش پدید اژدهاپیکر است
بدان نیزه بر شیر زرّین‌سر است
پ
چنین گفت کز چین یکی نیک‌خواه
به نوّی رسیده‌ست نزدیک شاه
پ
بپرسید نامش ز فرّخ‌هجیر
بدو گفت نامش ندانم ز ویر
پ
بدین دز بدم من بدان روزگار
کجا او بیامد بر شهریار
پ
غمی گشت سهراب را دل بدان
که جایی ز رستم نیامد نشان
پ
۵۳۵
نشان داده بود از پدر مادرش
همی دید و دیده نبد باورش
پ
همی نام جست از زبان هجیر
مگر کآن سخنها شود دلپذیر
پ
نبشته به سر بر دگرگونه بود
ز فرمان نه کاهد نه هرگز فزود
پ
وزان پس بپرسید کز مهتران
کشیده سراپرده‌ای بر کران
پ
یکی گرگ‌پیکر درفش از برش
برآورده از پرده زرّین سرش
پ
۵۴۰
سواران بسیار پیشش به پای
برآید همی نالهٔ کرّه‌نای
پ
بدو گفت کآن پور گودرز گیو
که خوانند او را همی گیو نیو
پ
ز گودرزیان مهتر و بهتر است
بر ایران‌سپه بر دو سر افسر است
پ
بدو گفت از آن سو که تابنده شید
برآید همی پرده بینم سپید
پ
ز دیبای روم و ز پیشش سوار
رده برکشیده فزون از هزار
پ
۵۴۵
پیاده سپردار و نیزه‌وران
شده‌ست انجمن لشکری بی‌کران
پ
نشسته سپهدار بر تخت عاج
نهاده بر تخت کرسی ساج
پ
ز هودج فروهشته دیبا جلیل
غلام ایستاده رده خیل‌خیل
پ
بر خیمه در پیش پرده‌سرای
یکی ماه‌پیکر درفشی به پای
پ
چنین گفت کو را فریبرز دان
که فرزند شاه است و تاج گوان
پ
۵۵۰
زمان تا زمان لشکر از نزد شاه
پیاده به پیشش همه با کلاه
پ
بپرسید کآن زرد پرده‌سرای
به دهلیز چندی پیاده به پای
پ
به گرد اندرش سرخ و زرد و بنفش
ز هر گونه‌ای برکشیده درفش
پ
درفشی سپید است پیکر گراز
سرش ماه زرّین به بالا دراز
پ
چنین گفت کو را گراز است نام
که از جنگ شیران نتابد لگام
پ
۵۵۵
هشیوار و از تخمهٔ گیوگان
که بر درد و سختی نگردد ژکان
پ
نشان پدر جست و با او نگفت
همی داشت آن راستی در نهفت
پ
تو گیتی چه سازی که خود ساخته‌ست
جهانبان از این کار پرداخته‌ست
پ
زمانه نبشته دگرگونه داشت
چنان کو گذارد بباید گذاشت
پ
دگر باره پرسید از آن سرفراز
از آن که‌ش به دیدار او بد نیاز
پ
۵۶۰
از آن پردهٔ سبز و مرد بلند
وزان اسپ و آن تاب‌داده کمند
پ
به پاسخ هجیر ستیهنده گفت
که از تو سخنها چه باید نهفت
پ
گر از نام چینی بمانم همی
از آن است کو را ندانم همی
پ
بدو گفت سهراب کاین نیست داد
ز رستم نکردی سخن هیچ یاد
پ
کسی کو بود پهلوان جهان
میان سپه در نماند نهان
پ
۵۶۵
تو گفتی که بر لشکر او مهتر است
نگهبان هر مرز و هر کشور است
پ
چنین داد پاسخ مر او را هجیر
که شاید بدن کآن گو شیرگیر
پ
کنون رفته باشد به زاولستان
که هنگام بزم است بر گلستان
پ
بدو گفت سهراب کاین خود مگوی
که دارد سپهبد سوی جنگ روی
پ
به رامش نشیند جهان‌پهلوان
بر این بر بخندند پیر و جوان
پ
۵۷۰
مرا با تو امروز پیمان یکی‌ست
بگوییم و گفتار ما اندکی‌ست
پ
اگر پهلوان را نمایی به من
سرافراز باشی به هر انجمن
ترا بی‌نیازی دهم در جهان
وگر داری این راز را در نهان
پ
سرت را نخواهد همی تن به جای
میانجی کن اکنون بدین هر دو رای
پ
نبینی که موبد به خسرو چه گفت
بدانگه که بگشاد راز از نهفت
پ
۵۷۵
سخن گفت ناگفته چون گوهر است
کجا ناگشاده به سنگ اندر است
پ
چو از بند و پیوند یابد رها
درخشنده مهری بود با بها
پ
چنین داد پاسخ هجیرش که شاه
چو سیر آمد از تخت و مهر و کلاه
پ
نبرد کسی جوید اندر جهان
که از ابر باد آرد ایدر دمان
پ
کسی را که رستم بود هم‌نبرد
سرش زآسمان اندر آید به گرد
پ
۵۸۰
هماورد او بر زمین پیل نیست
چو گرد پی رخش او نیل نیست
پ
تنش زور دارد به صد زورمند
سرش برتر است از درخت بلند
پ
چنو خشم گیرد به روز نبرد
چه هم‌رزم او زنده‌پیل و چه مرد
پ
نخواهم که با او به صحرا بود
هماورد اگر کوه خارا بود
پ
بدو گفت سهراب از آزادگان
سیه‌بخت گودرز کشوادگان
پ
۵۸۵
کجا چون ترا خواند باید پسر
بدین زور و این دانش و این هنر
پ
تو مردان جنگی کجا دیده‌ای
که بانگ پی اسپ نشنیده‌ای
پ
که چندین ز رستم سخن بایدت
زبان بر ستودنش بگشایدت
پ
از آتش ترا بیم چندان بود
که دریا به آرام و خندان بود
پ
چو دریای سبز اندر آید ز جای
ندارد دم آتش تیز پای
پ
۵۹۰
سر تیرگی اندر آید به خواب
چو تیغ از میان برکشد آفتاب
پ
به دل گفت ناکاردیده هجیر
که گر من نشان گو شیرگیر
پ
بگویم بدین ترک با زوردست
چنین یال و این خسروانی نشست
پ
ز لشکر کند جنگجوی انجمن
برانگیزد این بارهٔ پیلتن
پ
بدین کتف و نیروی و این یال او
شود کشته رستم به جنگال او
پ
۵۹۵
وز ایران نباشد کسی کینه‌خواه
بگیرد سر تخت کاوس شاه
پ
چنین گفت موبد که مردن به نام
به از زنده دشمن بدو شادکام
پ
اگر من شوم کشته بر دست اوی
نگردد سیه روز چون آب جوی
پ
چو گودرز و هفتاد پور گزین
همه پهلوانان با آفرین
پ
نباشد به ایران تن من مباد
چنین دارم از موبد پاک یاد
پ
۶۰۰
که چون برکنند از چمن بیخ سرو
سزد گر گیا را نبوید تذرو
پ
به سهراب گفت این چه آشفتن است
همه با من از رستمت گفتن است
پ
همی پیلتن را نخواهی شکست
تو او را تن‌آسان نیاری به دست
پ
گفتار اندر شدن سهراب به لشکرگاه کاوس
چو بشنید گفتارهای درشت
از او روی برگاشت و بنمود پشت
پ
بپوشید خفتان و بر سر نهاد
یکی ترگ رومی به کردار باد
پ
۶۰۵
ز تندی به جوش آمدش خون به رگ
نشست از بر بارهٔ تیزتگ
پ
خروشید و بگرفت نیزه به دست
به آوردگه رفت چون پیل مست
پ
وز آنجا دمان شد به پرده‌سرای
به نیزه درآورد بالا ز جای
پ
رمید آن دلاورسپاه دلیر
به کردار گوران ز چنگال شیر
پ
کس از نامداران ایران‌سپاه
نیارست کردن بدو در نگاه
پ
۶۱۰
ز پای و رکیب و ز دست و عنان
ز بازوی و آن آب‌داده سنان
پ
وز آن پس دلیران شدند انجمن
بگفتند کاینت گو پیلتن
پ
نشاید نگه کردن آسان بدوی
که یارد شدن پیش او جنگجوی
پ
از آنجا خروشید سهراب گرد
همی شاه کاوس را برشمرد
پ
چنین گفت کای شاه پر داروبرد
چگونه‌ست کارت به دشت نبرد
پ
۶۱۵
چرا کرده‌ای نام کاوس کی
که با جنگ نه پای داری نه پی
پ
بدین نیزه جان تو بریان کنم
ستاره همه بر تو گریان کنم
پ
یکی سخت سوگند خوردم به بزم
بدان شب کجا کشته شد زندرزم
پ
کز ایران نمانم یکی نیزه‌دار
کنم زنده کاوس کی را به دار
که را داری از لشکرت حنگجوی
که پیش من آید کند روی روی
پ
۶۲۰
بگفت و همی بود جوشان بسی
از ایران ندادند پاسخ کسی
پ
خم آورد پشت و ز دست آن ستیخ
بزد تند و برکند هشتاد میخ
پ
سراپرده یک بهره آمد ز پای
ز هر سو برآمد دم کرّه‌نای
پ
غمی گشت کاوس و آواز داد
که ای نامداران فرّخ‌نژاد
پ
یکی نزد رستم برید آگهی
کز این ترک شد مغز گردان تهی
پ
۶۲۵
ندارم سواری ورا همنبرد
از ایران نیارد کس این کار کرد
پ
بشد طوس و پیغام کاوس برد
شنیده سخنها بدو برشمرد
پ
چنین گفت رستم که هر شهریار
که کردی مرا ناگهان خواستار
پ
گهی رزم بودی گهی ساز بزم
ندیدم ز کاوس جز رنج رزم
پ
بفرمود تا رخش را زین کنند
سواران بروها پر از چین کنند
۶۳۰
ز خیمه نگه کرد رستم به دشت
ز ره گیو را دید کاندر گذشت
پ
نهاد از بر رخش رخشنده زین
همی گفت گرگین که بشتاب هین
پ
همی بست با لرزه رهّام تنگ
به برگستوان درزده طوس چنگ
پ
همی این بدان آن بدین گفت زود
تهمتن چو از خیمه آوا شنود
پ
به دل گفت کاین رزم آهرمن است
نه این رستخیز از پی یک تن است
پ
۶۳۵
بزد دست و پوشید ببر بیان
ببست آن کیانی کمر بر میان
نشست از بر رخش و برداشت راه
زواره نگهبان رخت و سپاه
پ
بدو گفت از ایدر مرو پیشتر
به من دار گوش از یلان بیشتر
پ
درفشش ببردند با او به هم
همی رفت پرخاش‌جوی و دژم
پ
چو سهراب را دید با یال و شاخ
برش چون بر سام جنگی فراخ
پ
۶۴۰
بدو گفت از ایدر به یک سو شویم
به آوردگاهی پی‌آهو شویم
پ
بمالید سهراب کف را به کف
به آوردگه رفت از پیش صف
پ
به رستم چنین گفت رو تا رویم
از این هر دو لشکر به یک سو شویم
پ
ز لشکر نخواهیم ما یار کس
که من باشم و تو در آورد و بس
پ
به آوردگه بر مرا جای نیست
ترا خود به یک مشت من پای نیست
پ
۶۴۵
به بالا بلندی و با شاخ و یال
ستم یافت یالت ز بسیار سال
پ
نگه کرد رستم بدان سرفراز
بدان برز بالا رکیب دراز
پ
بدو گفت نرم ای جوانمرد نرم
زمین سرد و خشک و سخن چرب و گرم
پ
به پیری بسی دیدم آوردگاه
بسی بر زمین پست کردم سپاه
تبه شد بسی دیو در چنگ من
ندیدم بر آن سو که بودم شکن
پ
۶۵۰
نگه کن مرا تا ببینی به جنگ
اگر زنده مانی مترس از نهنگ
پ
مرا دید در جنگ دریا و کوه
که با نامداران توران گروه
چه کردم ستاره گوای من است
به مردی جهان زیر پای من است
پ
چو آمد ز رستم چنین گفت‌وگوی
بجنبید سهراب را دل بر اوی
پ
بدو گفت کز تو بپرسم سخن
همی راستی باید افگند بن
۶۵۵
من ایدون گمانم که تو رستمی
گر از تخمهٔ نامور نیرمی
پ
چنین داد پاسخ که رستم نیم
هم از تخمهٔ سام نیرم نیم
پ
که او پهلوان است و من کهترم
نه با تخت و کام و نه با افسرم
پ
از اومید سهراب شد ناامید
بر او تیره شد روی روز سپید
پ
به آوردگه رفت نیزه به کفت
همی ماند از گفت مادر شگفت
پ
۶۶۰
یکی تنگ‌میدان فرو ساختند
به کوتاه‌نیزه همی باختند
پ
نماند ایچ با نیزه بند و سنان
به چپ بازبردند هر دو عنان
پ
به شمشیر هر دو برآویختند
همی زآهن آتش فرو ریختند
پ
به زخم اندرون تیغ شد ریزریز
چه زخمی که پیدا کند رستخیز
پ
گرفتند از آن پس عمود گران
غمی گشت بازوی گنداوران
پ
۶۶۵
ز نیرو عمود اندر آورد خم
دمان بادپایان و گردان دژم
پ
از اسپان فرو ریخت برگستوان
زره پاره شد بر میان گوان
پ
فرو ماند اسپ دلاور سوار
یکی را نبد دست و بازو به کار
پ
تن از خوی پرآب و همه کام خاک
زبان گشته از تشنگی چاک‌چاک
پ
یک از دیگران ایستادند دور
پر از رنج باب و پر از تاب پور
پ
۶۷۰
جهانا شگفتا که کردار تست
هم از تو شکسته هم از تو درست
پ
از این دو یکی را نجنبید مهر
خرد دور بد مهر ننمود چهر
پ
همی بچّه را بازداند ستور
چه ماهی به دریا چه در دشت گور
پ
نداند همی مردم از رنج آز
یکی دشمنی را ز فرزند باز
پ
همی گفت رستم که هرگز نهنگ
ندیدیم بدین سان که آید به جنگ
پ
۶۷۵
مرا خوار شد رزم دیو سپید
ز مردی شد امروز دل ناامید
پ
جوانی چنین ناسپرده جهان
نه گردی نه نام‌آوری از مهان
پ
به سیری رسانیدم از روزگار
دو لشکر نظاره بر این کارزار
پ
چن آسوده شد بازوی هر دو مرد
از آورد و از رنج ننگ و نبرد
پ
به زه برنهادند هر دو کمان
جوانه همان سالخورده همان
پ
۶۸۰
زره بود و خفتان و ببر بیان
ز کلک و ز پیکان نبودش زیان
پ
غمی شد دل هر دو از یکدگر
گرفتند از آن پس دوال کمر
پ
تهمتن که گر دست بردی به سنگ
بکندی ز کوه سیه روز جنگ
پ
کمربند سهراب را چاره کرد
که در زین بجنباندش در نبرد
پ
میان جوان را نبود آگهی
بماند از هنر دست رستم تهی
پ
۶۸۵
دو شیر اوزن از جنگ سیر آمدند
همی خسته و گشته دیر آمدند
پ
دگر باره سهراب گرز گران
ز زین برکشید و بیفشارد ران
پ
بزد سخت و آورد کتفش به درد
بپیچید و درد از دلیری بخورد
پ
بخندید سهراب و گفت ای سوار
به زخم دلیران نه‌یی پایدار
پ
به رزم اندرون رخش گویی خر است
دو دست سوارش چو نی بی‌بر است
پ
۶۹۰
اگرچه گوی سروبالا بود
جوانی کند پیر کانا بود
پ
به مستی رسید این از آن آن از این
چنان تنگ شد بر دلیران زمین
پ
که از یکدگر روی برگاشتند
دل و جان به اندوه بگذاشتند
پ
تهمتن به توران‌سپه شد به جنگ
بدان سان که نخچیر بیند پلنگ
پ
به ایران‌سپه رفت سهراب گرد
عنان بارهٔ تیزتگ را سپرد
پ
۶۹۵
میان سپاه اندرآمد چو گرگ
پراگنده گشت آن سپاه بزرگ
پ
دل رستم اندیشه‌ای کرد بد
که کاوس را بی‌گمان بد رسد
پ
ازین پرهنر ترک نوخاسته
به خفتان بر و بازوی آراسته
پ
به لشکرگه خویش تازید زود
که اندیشهٔ دل بر آن گونه بود
پ
میان سپه دید سهراب را
چو می لعل کرده به خون آب را
پ
۷۰۰
سر نیزه پرخون و خفتان و دست
چو شیری که گردد ز نخچیر مست
پ
غمی گشت رستم چو او را بدید
خروشی چو شیر ژیان برکشید
بدو گفت کای تیز و خون‌خواه مرد
از ایران‌سپه جنگ با تو که کرد
پ
چرا دست با بد پسائی همه
چو گرگ اندر آئی میان رمه
پ
بدو گفت سهراب توران‌سپاه
ازین رزم بودند بر بی‌گناه
پ
۷۰۵
تو آهنگ کردی بدیشان نخست
کسی با تو پیگار و کینه نجست
پ
بدو گفت رستم که شد تیره روز
چو پیدا کند تیغ گیتی‌فروز
پ
بر این دشت هم دار و هم منبر است
رَوِشْنِ جهان زیر تیغ اندر است
پ
گر ایدونک شمشیر با بوی شیر
چنین آشنا شد تو هرگز ممیر
پ
بگردیم شبگیر با تیغ کین
تو رو تا چه خواهد جهان‌آفرین
پ
۷۱۰
برفتند و روی هوا تیره گشت
ز سهراب گردون همی خیره گشت
پ
تو گفتی ز جنگش سرشت آسمان
نیاساید از تاختن یک زمان
پ
وگر باره زیر اندرش زآهن است
شگفتی‌سرون است و رویین‌تن است
پ
شب تیره آمد سوی لشکرش
میان سوده از بند و آهن برش
پ
به هومان چنین گفت کامروز هور
برآمد جهان کرد پر خاک و شور
پ
۷۱۵
شما را چه کرد آن سوار دلیر
که یال یلان داشت و آهنگ شیر
پ
به لشکر چه کرد و به بازو چه کرد
که او بود هم‌زور من در نبرد
پ
بدو گفت هومان که فرمان شاه
چنان بُد کز ایدر نجنبد سپاه
پ
همه کار ما سخت ناساز بود
هماورد کشتن به آغاز بود
پ
بیامد یکی مرد پرخاش‌جوی
بدین لشکر گشن بنهاد روی
پ
۷۲۰
تو گفتی ز مستی کنون خاسته‌ست
وگر رزم با یک تن آراسته‌ست
پ
چنین گفت سهراب کو زین سپاه
نکرد از دلیران کسی را تباه
پ
از ایرانیان من بسی کشته‌ام
زمین را به خون چون گل آغشته‌ام
پ
کنون روز فردا و رزم بزرگ
پدید آید از میش یکباره گرگ
پ
به شب جام می باید آراستن
بباید به می غم ز دل کاستن
پ
۷۲۵
وزان روی رستم به لشکر رسید
سخن راند با گیو و گفت و شنید
پ
که امروز سهراب جنگ‌آزمای
چگونه به جنگ اندر آورد پای
پ
چنین گفت با پهلوان گرد گیو
کزان گونه هرگز ندیدیم نیو
پ
بیامد دمان تا به قلب سپاه
ز لشکر بر طوس شد کینه‌خواه
پ
که او بود بر زین و نیزه به دست
چو گرگین فرود آمد او بر نشست
پ
۷۳۰
عمودی شتابان بزد بر برش
ز نیرو بیفتاد ترگ از سرش
پ
نتابید با او بتابید روی
شدند از دلیران بسی جنگ‌جوی
پ
ز گردان کسی مایهٔ او نداشت
جز از پیلتن پایهٔ او نداشت
پ
هم آیین پیشین نگه داشتیم
سپاهی بر او ساده بگماشتیم
پ
سواری نشد پیش او یک‌تنه
همی تاخت از قلب تا میمنه
پ
۷۳۵
غمی گشت رستم ز گفتار اوی
بر شاه کاوس بنهاد روی
پ
چو کاوس کی پهلوان را بدید
بر خویش نزدیک جایش گزید
پ
ز سهراب رستم زبان برگشاد
ز بالا و برزش همی کرد یاد
پ
که کس در جهان کودک نارسید
بدین شیرمردی و گردی ندید
پ
به بالا ستاره پساید همی
تنش را زمین بر گراید همی
پ
۷۴۰
دو بازوی و رانش ز ران هیون
همانا که دارد ستبری فزون
پ
به گرز و به تیغ و به تیر و کمند
ز هر گونه‌ای آزمودیم چند
پ
به فرجام گفتم که من پیش از این
بسی گرد را بر گرفتم ز زین
پ
گرفتم دوال کمربند اوی
بیفشاردم سخت پیوند اوی
پ
همی خواستم که‌ش ز زین برکنم
چو دیگر کسانش به خاک افگنم
۷۴۵
گر از باد جنبان شود کوه خار
بجنبید بر زین بر آن نامدار
پ
چو فردا بیاید به دشت نبرد
به کستی همی بایدم چاره کرد
پ
بکوشم ندانم که پیروز کیست
ببینیم تا رای یزدان به چیست
پ
کزوی است پیروزی و دستگاه
همو آفرینندهٔ هور و ماه
پ
بدو گفت کاوس یزدان پاک
تن بدسگال اندر آرد به خاک
پ
۷۵۰
من امشب به پیش جهان‌آفرین
بمالم رخ خویشتن بر زمین
پ
کند تازه این بار کام ترا
برآرد به خورشید نام ترا
پ
بدو گفت رستم که با فرّ شاه
برآید همه کامهٔ نیک‌خواه
پ
به لشکرگه خویش بنهاد روی
پر اندیشه جان و سرش کینه‌جوی
پ
زواره بیامد خلیده‌روان
که امروز چون رفت بر پهلوان
پ
۷۵۵
از او خوردنی خواست رستم نخست
پس آنگه از اندیشگان دل بشست
پ
چنین راند پیش برادر سخن
که بیداردل باش و سستی مکن
پ
به شبگیر چون من به آوردگاه
روم پیش آن ترک ناوردخواه
پ
همی باش بر پیش پرده‌سرای
چو خورشید تابان برآمد ز جای
پ
گر ایدونک پیروز باشم به جنگ
بدان دشت کین بر نسازم درنگ
پ
۷۶۰
بیاور سپاه و درفش مرا
همان ساز و زرّینه‌کفش مرا
پ
وگر خود دگرگونه گردد سخن
تو زاری مساز و نژندی مکن
پ
مباشید یک تن بدین رزمگاه
مسازید جستن سوی رزم راه
پ
سراسر سوی زاولستان شوید
از ایدر به نزدیک دستان شوید
پ
تو خرسند گردان دل مادرم
چنین راند گردنده‌چرخ از برم
پ
۷۶۵
بگویش که دل را در این غم مبند
مشو جاودانه ز مرگم نژند
پ
که کس در جهان جاودانه نماند
ز گردون مرا خود بهانه نماند
پ
بسی دیو و شیر و نهنگ و پلنگ
تبه شد به چنگم به هنگام جنگ
پ
بسی بارهٔ دز که کردیم پست
نیاورد کس دست من زیر دست
پ
در مرگ آن کس بکوبد که پای
به اسپ اندر آرد بجنبد ز جای
پ
۷۷۰
اگر سال گشتی فزون از هزار
همین بود راه و همین بود کار
پ
چو خرسند گردد به دستان بگوی
که از شاه گیتی مبر تاب روی
پ
اگر جنگ سازد تو سستی مکن
چنان رو که رانند از این در سخن
پ
همه مرگ رائیم پیر و جوان
به گیتی نماند کسی جاودان
پ
گفتار اندر جنگ دوم سهراب با رستم
ز شب نیم گفتار سهراب بود
دگر نیمه آرامش و خواب بود
پ
۷۷۵
چو خورشید تابان بگسترد فر
سیه‌زاغ پرّان بینداخت پر
پ
تهمتن بپوشید ببر بیان
نشست از بر اژدهای ژیان
پ
بیامد بدان دشت آوردگاه
نهاده به سر بر ز آهن کلاه
پ
همه تلخی از بهر بیشی بود
مبادا که با آز خویشی بود
پ
وزان روی سهراب با انجمن
همی می گسارید با رودزن
پ
۷۸۰
به هومان چنین گفت کاین شیرمرد
که با من همی گردد اندر نبرد
پ
ز بالای من نیست بالاش کم
به رزم اندرون دل ندارد دژم
بر و کتف و یالش همانند من
تو گفتی نگارنده بر زد رسن
پ
ز پای و رکیبش همی مهر من
بجنبد به شرم آورد چهر من
پ
نشانهای مادر بیابم همی
به دل نیز لختی بتابم همی
پ
۷۸۵
گمانی برم من که او رستم است
که چون او نبرده به گیتی کم است
پ
نباید که من با پدر جنگ‌جوی
شوم خیره روی اندر آرم به روی
پ
بدو گفت هومان که در کارزار
رسیده‌ست رستم به من چند بار
پ
شنیدم که در جنگ مازندران
چه کرد آن دلاور به گرز گران
پ
بدین رخش ماند همی رخش اوی
ولیکن ندارد پی و بخش اوی
پ
۷۹۰
بپوشید سهراب خفتان رزم
سرش پر ز رزم و دلش پر ز بزم
پ
بیامد خروشان بدان دشت جنگ
به چنگ اندرون گرزهٔ گاورنگ
پ
ز رستم بپرسید خندان دو لب
تو گفتی که با او بهم بود شب
پ
که شب چون بُدت روز چون خاستی
ز پیگار بر دل چه آراستی
پ
ز تن دور کن ببر و شمشیر کین
بزن جنگ و بیداد را بر زمین
پ
۷۹۵
بیا تا نشینیم هر دو بهم
به می تازه داریم روی دژم
پ
به پیش جهاندار پیمان کنیم
دل از جنگ جستن پشیمان کنیم
بمان تا کسی دیگر آید به رزم
تو با من بساز و بیارای بزم
پ
دل من همی بر تو مهر آورد
همی آب شرمم به چهر آورد
پ
همانا که داری ز نیرم نژاد
کنی پیش من گوهر خویش یاد
پ
۸۰۰
مگر پور دستان سام یلی
گزین نامور رستم زاولی
پ
بدو گفت رستم که ای نامجوی
نبودیم هرگز بدین گفت و گوی
پ
ز کستی گرفتن سخن بود دوش
نگیرم فریب تو زین در مکوش
پ
نه من کودکم گر تو هستی جوان
به کستی کمر بسته‌ام بر میان
پ
بکوشیم و فرجام کار آن بود
که فرمان و رای جهانبان بود
پ
۸۰۵
بسی گشته‌ام در فراز و نشیب
نیَم مرد دستان و بند و فریب
پ
بدو گفت سهراب کز مرد پیر
نباشد سخن زین نشان دلپذیر
پ
مرا آرزو بُد که بر بسترت
برآید به هنگام هوش از برت
پ
کسی کز تو ماند ستودان کند
ببرّد روان تن به زندان کند
پ
اگر هوش تو زیر دست من است
به فرمان یزدان بیازیم دست
پ
گفتار اندر افگندن سهراب رستم را
۸۱۰
از اسپان جنگی فرود آمدند
هشیوار با گبر و خود آمدند
پ
ببستند بر سنگ اسپ نبرد
برفتند هر دو سران پر ز گرد
پ
چو شیران به کستی بر آویختند
ز تن‌ها خوی و خون همی ریختند
پ
بزد دست سهراب چون پیل مست
بر آوردش از پای و بنهاد پست
پ
به کردار شیری که بر گور نر
زند دست و گور اندر آید به سر
پ
۸۱۵
نشست از بر سینهٔ پیلتن
پر از خاک چنگال و روی و دهن
یکی خنجری آبگون بر کشید
همی خواست از تن سرش را برید
پ
نگه کرد رستم به آواز گفت
که این راز باید گشاد از نهفت
پ
دگرگونه‌تر باشد آیین ما
جز این باشد آرایش دین ما
پ
کسی کو به کستی نبرد آورد
سر مهتری زیر گرد آورد
پ
۸۲۰
نخستین که پشتش نهاد بر زمین
نبرّد سرش گرچه باشد به کین
اگر بار دیگرْش زیر آورد
به افگندنش نام شیر آورد
پ
روا باشد ار سر کند زو جدا
چنین بود تا بود آیین ما
پ
بدین چاره از چنگ آن اژدها
همی خواست کآید ز کشتن رها
پ
دلیر و جوان سر به گفتار پیر
بداد و ببود آن سخن جای‌گیر
پ
۸۲۵
رها کرد از او دست و آمد به دشت
به دشتی که در پیشش آهو گذشت
پ
همی کرد نخچیر و یادش نبود
از آن کس که با او نبرد آزمود
پ
همی دیر شد باز هومان چو گرد
بیامد بپرسد از او وز نبرد
پ
به هومان بگفت آن کجا رفته بود
سخن هرچه رستم بدو گفته بود
پ
بدو گفت هومان گرد ای جوان
به سیری رسیدی همانا ز جان
پ
۸۳۰
دریغ این بر و برز بالای تو
رکیب دراز و یلی‌پای تو
پ
هزبری که آورده بودی به دام
رها کردی از دام و شد کار خام
پ
نگه کن کز این بیهُده کارکرد
چه آرد به پیشت به دیگر نبرد
پ
بگفت و دل از جان او بر گرفت
براند و همی ماند اندر شگفت
پ
به لشکرگه خویش بنهاد روی
به خشم و پر از غم دل از کار اوی
پ
۸۳۵
نکو گفت از این روی آموزگار
که دشمن مدار ارچه خرد است خوار
پ
چو رستم ز چنگ وی آزاد گشت
به سان یکی تیغ پولاد گشت
پ
خرامان بشد سوی آب روان
چنان چون شده باز یابد روان
پ
بخورد آب و روی و سر و تن بشست
به پیش جهان‌آفرین شد نخست
پ
همی خواست پیروزی و دستگاه
نبود آگه از بخش خورشید و ماه
پ
۸۴۰
که چون رفت خواهد سپهر از برش
بخواهد ربودن کلاه از سرش
پ
وز آن آب چون شد به جای نبرد
پراندیشه بودش دل و روی زرد
پ
همی تاخت سهراب چون پیل مست
کمندی به بازو کمانی به دست
پ
گرازان و بر گور نعره‌زنان
سمندش جهان و جهان را کنان
پ
غمی گشت و زو ماند اندر شگفت
ز پیگارش اندازه‌ها برگرفت
پ
۸۴۵
چو سهراب باز آمد او را بدید
ز باد جوانی دلش بردمید
پ
چنین گفت کای رسته از چنگ شیر
جدا ماندی از زخم شیر دلیر
پ
گفتار اندر افگندن رستم سهراب را
دگر باره اسپان ببستند سخت
به سر بر همی گشت بدخواه بخت
پ
به کستی گرفتن نهادند سر
گرفتند هر دو دوال کمر
پ
هر آنگه که خشم آورد بخت شوم
کند سنگ خارا به کردار موم
پ
۸۵۰
سرافراز سهراب با زور دست
تو گفتی سپهر بلندش ببست
پ
غمی گشت رستم بیازید چنگ
گرفتش بر و یال جنگی‌پلنگ
پ
خم آورد پشت دلیر و جوان
زمانه بیامد نماندش توان
پ
زدش بر زمین بر به کردار شیر
بدانست کو هم نماند به زیر
پ
سبک تیغ تیز از میان برکشید
بر شیر بیداردل بردرید
پ
۸۵۵
بپیچید از آن پس یکی آه کرد
ز نیک و بد اندیشه کوتاه کرد
پ
بدو گفت کاین بر من از من رسید
زمان را به دست تو دادم کلید
پ
تو زین بی‌گناهی که این کوژپشت
مرا برکشید و به زودی بکشت
پ
به بازی به کوی‌اند همسال من
به ابر اندر آمد چنین یال من
پ
نشان داد مادر مرا از پدر
ز مهر اندر آمد روانم به سر
پ
۸۶۰
همی جستمش تا ببینمْش روی
چنین جان بدادم به دیدار اوی
پ
کنون گر تو در آب ماهی شوی
وگر چون شب اندر سیاهی شوی
پ
وگر چون ستاره شوی بر سپهر
ببرّی ز روی زمین پاک مهر
پ
بخواهد هم از تو پدر کین من
چو داند که خاک است بالین من
پ
از این نامداران گردنکشان
کسی هم برد سوی رستم نشان
پ
۸۶۵
که سهراب کشته‌ست و افگنده خوار
ترا خواست کردن همی خواستار
پ
چو بشنید رستم سرش خیره گشت
جهان پیش چشم اندرش تیره گشت
پ
بشد هوش و توشش ز مغز و ز تن
بیفتاد چون سروی اندر چمن
پ
بپرسید از آن پس که آمد به هوش
بدو گفت با ناله و با خروش
پ
که اکنون چه داری ز رستم نشان
که کم باد نامش ز گردنکشان
پ
۸۷۰
بدو گفت ار ایدونک رستم توی
بکشتی مرا خیره بر بدخوی
پ
ز هر گونه‌ای بودمت رهنمای
نجنبید یکباره مهرت ز جای
پ
کنون بند بگشای از این جوشنم
برهنه نگه کن تن روشنم
پ
چو برخاست آوای کوس از درم
بیامد پر از خون دو رخ مادرم
پ
همی جانش از رفتن من بخست
یکی مهره بر بازوی من ببست
۸۷۵
مرا گفت کاین از پدر یادگار
بدار و ببین تا کی آید به کار
پ
کنون کارگر شد که بیکار گشت
پسر پیش چشم پدر خوار گشت
پ
چو بگشاد خفتان و آن مهره دید
همه جامهٔ پهلوی بردرید
پ
همی گفت کای کشته بر دست من
دلیر و ستوده به هر انجمن
پ
همی ریخت خون و همی کند موی
سرش پر ز خاک و پر از آب روی
پ
۸۸۰
بدو گفت سهراب کاین بتّریست
به آب دو دیده نباید گریست
پ
از این خویشتن خستن اکنون چه سود
چنین بود و این بودنی‌کار بود
پ
چو خورشید تابان ز گنبد بگشت
تهمتن نیامد به لشکر ز دشت
پ
ز لشکر بیامد هشیوار بیست
که تا اندر آوردگه کار چیست
دو اسپ اندر آن دشت بر پای بود
پر از گرد و رستم دگر جای بود
پ
۸۸۵
گو پیلتن را چو بر پشت زین
ندیدند گردان بر آن دشت کین
پ
چنان شد گمانْشان که او کشته شد
سر نامداران همه گشته شد
پ
به کاوس کی تاختند آگهی
که تخت مهی شد ز رستم تهی
پ
ز لشکر برآمد سراسر خروش
برآمد زمانه یکایک به جوش
پ
بفرمود کاوس تا بوق و کوس
دمیدند و آمد سپهدار طوس
۸۹۰
از آن پس به لشکر چنین گفت شاه
کز ایدر هیونی سوی رزمگاه
پ
بتازید تا کار سهراب چیست
که بر شهر ایران بباید گریست
پ
اگر کشته شد رستم جنگجوی
از ایران که یارد شدن پیش اوی
پ
به انبوه زخمی بباید زدن
بر این رزمگه بر نباید بُدن
پ
چو آشوب برخاست زان انجمن
چنین گفت سهراب با پیلتن
پ
۸۹۵
که اکنون که روز من اندر گذشت
همه کار ترکان دگرگونه گشت
پ
همه مهربانی بدان کن که شاه
سوی جنگ ترکان نراند سپاه
پ
که ایشان ز بهر مرا جنگجوی
سوی مرز ایران نهادند روی
پ
بسی روز را داده بودم نوید
بسی کرده بودم ز هر در امید
پ
نباید که بینند رنجی به راه
مکن جز به نیکی در ایشان نگاه
پ
۹۰۰
نشست از بر رخش رستم چو گرد
پر از خون رخ و لب پر از باد سرد
پ
بیامد به پیش سپه با خروش
دل از کردهٔ خویش با درد و جوش
پ
چو دیدند ایرانیان روی اوی
همه برنهادند بر خاک روی
پ
ستایش گرفتند بر کردگار
که او زنده باز آمد از کارزار
چو زان گونه دیدند پر خاک سر
دریده بر او جامه خسته جگر
پ
۹۰۵
به پرسش گرفتند کاین کار چیست
ترا دل بر این گونه از بهر کیست
پ
بگفت آن شگفتی که خود کرده بود
گرامی‌تر خود بیازرده بود
پ
همه برگرفتند با او خروش
نماند آن زمان با سپهدار توش
پ
چنین گفت با سرفرازان که من
نه دل دارم امروز نه هوش و تن
پ
شما جنگ ترکان مجویید کس
همین بد که من کردم امروز بس
پ
۹۱۰
زواره بیامد بر پیلتن
دریده همه جامه بر خویشتن
پ
فرستاد نزدیک هومان پیام
که شمشیر کین ماند اندر نیام
نگهدار آن لشکر اکنون توی
نگه کن بدیشان دگر نغنوی
پ
تو با او برو تا لب رود آب
مکن بر کسی بر به رفتن شتاب
پ
چو برگشت از آن جایگه پهلوان
بیامد بر پور خسته‌روان
پ
۹۱۵
بزرگان برفتند با او به هم
چو طوس و چو گودرز و چون گستهم
پ
همه لشکر از بهر آن ارجمند
زبان برگشادند یکسر ز بند
پ
که درمان این کار یزدان کند
مگر کاین سخن بر تو آسان کند
پ
یکی دشنه بگرفت رستم به دست
که از تن ببرّد سر خویش پست
پ
بزرگان بدوی اندر آویختند
ز مژگان همی خون فرو ریختند
پ
۹۲۰
بدو گفت گودرز کاکنون چه سود
که از روی گیتی برآری تو دود
تو بر خویشتن گر کنی صد گزند
چه آسانی آید بدین ارجمند
پ
اگر زانک ماند به گیتی زمان
بماند تو بی‌رنج با او بمان
پ
وگر زین جهان این جوان رفتنیست
به گیتی نگه کن که جاوید کیست
پ
شکاریم یکسر همه پیش مرگ
سری زیر تاج و سری زیر ترگ
پ
۹۲۵
چو آیدْش هنگام بیرون کشد
ندانیم لشکر همی چون کشد
پ
دراز است راهش اگر کوته است
پراگندگانیم اگر همره است
پ
ز مرگ ای سپهبد بی‌اندوه کیست
همی خویشتن را بباید گریست
پ
به گودرز گفت آن زمان پهلوان
کز ایدر برو زود روشن‌روان
پ
پیامی ز من سوی کاوس بر
بگویش که ما را چه آمد به سر
۹۳۰
به دشنه جگرگاه پور دلیر
دریدم که رستم مماناد دیر
پ
گرت هیچ یاد است کردار من
یکی رنجه کن دل به تیمار من
پ
از آن نوش‌دارو که در گنج تست
کجا خستگان را کند تندرست
به نزدیک من با یکی جام می
سزد گر فرستی هم اکنون به پی
پ
مگر کو به بخت تو بهتر شود
چو من پیش تخت تو کهتر شود
پ
۹۳۵
بیامد سپهبد به کردار باد
به کاوس یکسر پیامش بداد
پ
بدو گفت کاوس کز پیلتن
که را بیشتر آب از این انجمن
پ
شود پشت رستم به نیرو ترا
هلاک آورد بی‌گمان مر مرا
پ
اگر یک زمان زو به من بد رسد
نسازیم پاداش او جز به بد
پ
کجا گنجد او در جهان فراخ
بدان فرّ و آن برز و آن یال و شاخ
پ
۹۴۰
کجا باشد او پیش تختم به پای
کجا راند او زیر پرّ همای
پ
شنیدی که او گفت کاوس کیست
گر او شهریار است پس طوس کیست
پ
چو بشنید گودرز برگشت زود
بر رستم آمد به کردار دود
بدو گفت خوی بد شهریار
درختیست جنگی همیشه به بار
پ
ترا رفت باید به نزدیک اوی
درفشان کنی جان تاریک اوی
پ
۹۴۵
بفرمود رستم که تا پیشکار
یکی جامه افگند بر جویبار
پ
جوان را بر آن جامهٔ زرنگار
بخوابید و آمد بر شهریار
پ
گو پیلتن سر سوی راه کرد
کس آمد پسش زود آگاه کرد
پ
که سهراب شد زین جهان فراخ
همی از تو تابوت خواهد نه کاخ
پ
پدر جست و برزد یکی سردباد
بنالید و مژگان به هم برنهاد
پ
۹۵۰
پیاده شد از اسپ رستم چو باد
به جای کله خاک بر سر نهاد
پ
همی گفت زار ای نبرده جوان
سرافراز و از تخمهٔ پهلوان
پ
نبیند چو تو نیز خورشید و ماه
نه خود و نه جوشن نه تخت و کلاه
پ
که را آمد این پیش کآمد مرا
بکشتم جوانی به پیران‌سرا
پ
نبیره جهاندار سام سوار
سوی مادر از تخمهٔ نامدار
پ
۹۵۵
بریدن دو دستم سزاوار هست
جز از خاک تیره مبادم نشست
پ
چه گوید چو آگه شود مادرش
چگونه فرستم کسی را برش
پ
چه گویم چرا کشتمش بی‌گناه
چرا روز کردم بر او بر سیاه
پدرْم آن گرانمایهٔ پهلوان
چه گوید مرا باز پور جوان
پ
برین تخمهٔ سام نفرین کنند
همه نام من پیر بی‌دین کنند
پ
۹۶۰
که دانست کاین کودک ارجمند
بدین سال گردد چو سرو بلند
پ
به جنگ آیدش رای و سازد سپاه
به من بر کند روز روشن سیاه
پ
بفرمود تا دیبه خسروان
بگسترد بر روی پور جوان
پ
همی آرزو گاه و شهر آمدش
یکی تنگ تابوت بهر آمدش
پ
از آن دشت بردند تابوت اوی
سوی خیمهٔ خویش بنهاد روی
پ
۹۶۵
به پرده‌سرای آتش اندر زدند
همه لشکرش خاک بر سر زدند
پ
همان خیمهٔ دیبه از رنگ‌رنگ
همان تخت و پرمایه زین پلنگ
پ
بر آتش نهادند و برخاست عو
همی گفت زار ای جهاندار نو
پ
همی ریخت خون و همی شاند خاک
همه جامهٔ خسروی کرد چاک
پ
همه پهلوانان کاوس شاه
نشستند بر خاک با او به راه
پ
۹۷۰
زبان بزرگان پر از پند بود
تهمتن به درد ازدر بند بود
پ
چنین است کردار چرخ بلند
به دستی کلاه و به دیگر کمند
پ
چو شادان نشیند کسی با کلاه
به خمّ کمندش رباید ز گاه
پ
چرا مهر باید همی بر جهان
بباید خرامید با همرهان
پ
چن اندیشهٔ گنج گردد دراز
همی گشت باید سوی خاک باز
پ
۹۷۵
اگر هست از این چرخ را آگهی
همانا که گشته‌ست مغزش تهی
پ
چنان دان کز این گردش آگاه نیست
ز چرخ برین بگذری راه نیست
پ
بدین رفتن اکنون بباید گریست
ندانم که کارش به فرجام چیست
پ
به رستم چنین گفت کاوس کی
که از کوه البرز تا برگ نی
پ
همی رفت خواهد به گردش سپهر
نباید فگندن بدین خاک مهر
پ
۹۸۰
یکی زود سازد یکی دیرتر
سرانجام بر مرگ باشد گذر
پ
تو دل را بدین رفته خرسند کن
همه گوش سوی خردمند کن
پ
اگر آسمان بر زمین برزنی
بپرّی و از آب آتش کنی
پ
نیاری همان رفته را باز جای
روانش کهن شد به دیگر سرای
پ
من از دور دیدم بر و یال او
چنان برز بالا و گوپال او
پ
۹۸۵
زمانه برانگیختش با سپاه
که ایدر به دست تو گردد تباه
پ
چه سازی و درمان این کار چیست
بر این گونه تا چند خواهی گریست
پ
چنین گفت رستم که او خود گذشت
نشسته‌ست هومان بر این پهن‌دشت
پ
ز توران سرانند و بهری ز چین
از ایشان به دل بر مدار ایچ کین
پ
زواره گذارد سپه را به راه
به نیروی یزدان و فرمان شاه
پ
۹۹۰
بدو گفت شاه ای گو نامجوی
ترا زین نشان اندُه آمد به روی
پ
گر ایشان به من چند بد کرده‌اند
وگر دود از ایران برآورده‌اند
پ
دل من ز درد تو شد پر ز درد
از ایشان نخواهم همی یاد کرد
پ
وز آن جایگه شاه لشکر براند
به ایران خرامید و رستم بماند
پ
بدان تا زواره بیاید ز راه
بدو آگهی آورد زان سپاه
پ
۹۹۵
پس آنگه سوی زاولستان کشید
چو آگاهی این به دستان رسید
پ
همه سیستان پیشباز آمدند
به درد و به رنج دراز آمدند
پ
چو تابوت را دید دستان سام
فرود آمد از اسپ زرّین‌لگام
پ
تهمتن پیاده همی رفت پیش
دریده بر او جامه دل کرده ریش
پ
گشادند گردان سراسر کمر
همه پیش تابوت پر خاک سر
پ
۱۰۰۰
چو آمد تهمتن به ایوان خویش
خروشید و تابوت بنهاد پیش
پ
از او میخ برکند و بگشاد سر
کفن زو جدا کرد پیش پدر
پ
تنش را بدان نامداران نمود
تو گفتی که از کاخ برخاست دود
پ
مهان جهان جامه کردند چاک
به ابر اندر آمد سر گرد و خاک
همه کاخ تابوت بُد سر به سر
غنوده به صندوق در شیر نر
پ
۱۰۰۵
تو گفتی که سام است با یال و سفت
غمی شد ز جنگ اندر آمد بخفت
پ
بپوشید بازش به دیبای زرد
سر تنگ تابوت را سخت کرد
پ
همی گفت اگر دخمه زرّین کنم
ز مشگ سیه گردش آگین کنم
پ
چو من رفته باشم نماند به جای
وگر نه مرا خود همین است رای
پ
یکی دخمه کردش ز سمّ ستور
جهانی به زاری همی گشت کور
پ
۱۰۱۰
چنین گفت بهرام نیکوسخن
که با مردگان آشنایی مکن
نه ایدر همی ماند خواهی دراز
بسیچیده باش و درنگی مساز
پ
به تو داد یک روز نوبت پدر
سزد گر ترا نایب آید پسر
پ
چنین است و رازش نیاید پدید
نیابی به خیره چه جویی کلید
پ
یکی داستان است پر آب چشم
دل نازک از رستم آید به خشم
پ