داستان رستم و سهراب
اگر تندبادی برآید ز کنج
به خاک افگند نارسیده ترنج
ستمگاره خوانیمش ار دادگر
هنرمند گوییمش ار بی‌هنر
اگر مرگ دادست بیداد چیست
ز داد این همه بانگ و فریاد چیست
ازین راز جان تو آگاه نیست
بدین پرده اندر ترا راه نیست
۵
همه تا در آز رفته فراز
به کس بر نشد این در راز باز
به رفتن مگر بهتر آیدت جای
چو آرام گیری به دیگر سرای
آغاز داستان
ز گفتار دهقان یکی داستان
بپیوندم از گفتهٔ باستان
ز موبد برین گونه برداشت یاد
که یک روز رستم هم از بامداد
غمی بد دلش ساز نخچیر کرد
کمر بست و ترکش پر از تیر کرد
۱۰
چو نزدیکی مرز توران رسید
بیابان سراسر پر از گور دید
برافروخت چون گل رخ تاج‌بخش
بخندید و ز جای برکند رخش
به تیر و کمان و به گرز و کمند
بیفگند بر دشت نخچیر چند
ز خاشاک و از خار و شاخ درخت
یکی آتشی برفروزید سخت
چو آتش پراگنده شد پیلتن
درختی بجست از در بابزن
۱۵
یکی ترّه‌گوری بزد بر درخت
که در چنگ او پرّ مرغی نسخت
چو بریان شد از هم بکند و بخورد
ز مغر استخوانش برآورد گرد
بخفت و برآسود از روزگار
چمان و چران رخش در مرغزار
سواران ترکان تنی هفت هشت
بر آن دشت نخچیرگان برگذشت
پی اسپ دیدند در مرغزار
بگشتند گرد لب جویبار
۲۰
چو بر دشت مر رخش را یافتند
سوی بند کردنش بشتافتند
گرفتند و بردند پویان به شهر
همی هر یک از رخش جستند بهر
چو بیدار شد رستم از خواب خوش
به کار آمدش بارهٔ دست‌کش
غمی گشت چون بارگی را نیافت
سراسیمه سوی سمنگان شتافت
همی گفت کاکنون پیاده نوان
کجا پویم از ننگ تیره‌روان
۲۵
ابا ترکش و گرز بسته میان
چنین ترگ و شمشیر و ببر بیان
چه گویند گردان که اسپش که برد
تهمتن بدانجا بخفت ار بمرد
کنون رفت باید به بیچارگی
به غم دل سپردن به یکبارگی
همی بست باید سلیح و کمر
به جایی نشانش بیابم مگر
چو نزدیک شهر سمنگان رسید
خبر زو به شیر و پلنگان رسید
۳۰
که آمد پیاده گو تاج‌بخش
به نخچیرگه زو رمیده‌ست رخش
پذیره شدندش بزرگان و شاه
کسی کو به سر برنهادی کلاه
همی گفت هر کس که این رستم است
وگر آفتاب سپیده‌دم است
بدو گفت شاه سمنگان چه بود
که یارست با تو نبرد آزمود
بدین شهر ما نیک‌خواه تویم
ستوده به فرمان و راه تویم
۳۵
تن و خواسته زیر فرمان تست
سر ارجمندان و جان آن تست
چو رستم به گفتار او بنگرید
ز بدها گمانیش کوتاه دید
بدو گفت رخشم بدین مرغزار
ز من دور شد بی لگام و فسار
کنون تا سمنگان نشان پی است
بدان سر کجا جویبار و نی است
ترا باشد ار بازجویی سپاس
بیابد به پاداش نیکی‌شناس
۴۰
ور ایدونک ماند ز من ناپدید
سران را بسی سر بباید برید
بدو گفت شاه ای سرافراز مرد
نیارد کسی با تو این کار کرد
تو مهمان ما باش و تندی مکن
به کام تو گردد سراسر سخن
یک امشب به می شاد داریم دل
از اندیشه آزاد داریم دل
پی رخش هرگز نماند نهان
چنان بارهٔ نامور در جهان
۴۵
تهمتن ز گفتار او شاد شد
روانش از اندیشه آزاد شد
سزا دید رفتن سوی خان او
به خوبی بیاراست مهمان او
سپهبد بدو داد در کاخ جای
همی بود بر پیش او بر به پای
ز شهر و ز لشکر سران را بخواند
سزاوار با او به شادی نشاند
گسارندهٔ باده و رودساز
سیه‌چشم و گل‌رخ بتان طراز
۵۰
نشستند با رودسازان بهم
بدان تا سپهبد نباشد دژم
چو شد مست و هنگام خواب آمدش
همی از نشستن شتاب آمدش
سزاوار او جای آرام و خواب
بیاراست و بنهاد مشک و گلاب
گفتار اندر آمدن تهمینه دختر شاه سمنگان به بالین رستم
چو یک بهره از تیره‌شب درگذشت
شباهنگ بر چرخ گردان بگشت
سخن گفتن آمد نهفته به راز
در خوابگه نرم کردند باز
۵۵
یکی برده شمعی معنبر به دست
خرامان بیامد به بالین مست
پس برده اندر یکی ماه‌روی
چو خورشید تابان پر از رنگ و بوی
دو ابرو کمان و دو گیسو کمند
به بالا بکردار سرو بلند
روانش خرد بود و تن جان پاک
تو گفتی که بهره ندارد ز خاک
ازو رستم شیردل خیره ماند
بروبر جهان‌آفرین را بخواند
۶۰
بپرسید ازو گفت نام تو چیست
چه جویی شب تیره کام تو چیست
چنین داد پاسخ که تهمینه‌ام
تو گویی که از غم به دو نیمه‌ام
یکی دخت شاه سمنگان منم
بزشک هزبر و پلنگان منم
به گیتی ز خوبان مرا جفت نیست
چو من زیر چرخ بلند اندکیست
کس از پرده بیرون ندیدی مرا
نه هرگز کس آوا شنیدی مرا
۶۵
بکردار افسانه از هر کسی
شنیدم همی داستانت بسی
که از دیو و شیر و نهنگ و پلنگ
نترسی و هستی چنین تیزچنگ
شب تیره تنها به توران شوی
بگردی برآن مرز و هم بغنوی
به تنها یکی گور بریان کنی
هوا را به شمشیر گریان کنی
هرآنگه که گرز تو بیند به چنگ
بدرّد دل شیر و چنگ پلنگ
۷۰
برهنه چو تیغ تو بیند عقاب
نیارد به نخچیر کردن شتاب
نشان کمند تو دارد هزبر
ز بیم سنان تو خون بارد ابر
چن این داستانها شنیدم ز تو
بسی لب به دندان گزیدم ز تو
بجستم همی کتف و یال و برت
بدین شهر کرد ایزد آبشخورت
ترایم کنون گر بخواهی مرا
نبیند جز این مرغ و ماهی مرا
۷۵
یکی آنک بر تو چنین گشته‌ام
خرد را ز بهر هوا کشته‌ام
ودیگر که از تو مگر کردگار
نشاند یکی پورم اندر کنار
مگر چون تو باشد به مردی و زور
سپهرش دهد بهر کیوان و هور
سه‌دیگر که اسپت بجای آورم
سمنگان همه زیر پای آورم
چو رستم بدانسان پری چهره دید
ز هر دانشی نزد او بهره دید
۸۰
ودیگر که از رخش داد آگهی
ندید ایچ فرجام جز فرّهی
به خشنودی و رای و فرمان اوی
به خوبی بیاراست پیمان اوی
چو انباز او گشت با او به راز
ببود آن شب تیره و دیریاز
چو خورشید تابان ز چرخ بلند
همی خواست افگند رخشان کمند
به بازوی رستم یکی مهره بود
که آن مهره اندر جهان شهره بود
۸۵
بدو داد و گفتش که این را بدار
اگر دختر آرد ترا روزگار
بگیر و به گیسوی او بر بدوز
به نیک‌اختر و فال گیتی‌فروز
ور ایدونک آید از اختر پسر
ببندش به بازو نشان پدر
به بالای سام نریمان بود
به مردی و خوی کریمان بود
فرود آرد از ابر پرّان‌عقاب
نتابد به تندی برو آفتاب
۹۰
همی بود آن شب بر ماه‌روی
همی گفت هر گونه‌ای پیش اوی
چو خورشید رخشنده شد بر سپهر
بیاراست روی زمین را به مهر
بر رستم آمد گرانمایه شاه
بپرسیدش از خواب و آرامگاه
چو این گفته شد مژده دادش به رخش
ازو شادمان شد دل تاج‌بخش
بیامد بمالید و زین برنهاد
شد از رخش رخشان و از شاه شاد
۹۵
بیامد سوی شهر ایران چو باد
وزین داستان کرد بسیار یاد
گفتار اندر زادن سهراب از مادر
چو نه ماه بگذشت بر دخت شاه
یکی کودک آمد چو تابنده‌ماه
تو گفتی گو پیلتن رستم است
وگر سام شیر است و گر نیرم است
چو خندان شد و چهره شاداب کرد
ورا نام تهمینه سهراب کرد
چو یک ماهه شد همچو یک سال بود
برش چون بر رستم زال بود
۱۰۰
چو سه ساله شد ساز مردان گرفت
به پنجم دل تیر و چوگان گرفت
چو ده ساله شد زان زمین کس نبود
که یارست با او نبرد آزمود
بر مادر آمد بپرسید ازوی
بدو گفت گستاخ با من بگوی
که من چون ز همشیرگان برترم
همی بآسمان اندر آید سرم
ز تخم کیم وز کدامین گهر
چه گویم چو پرسند نام پدر
۱۰۵
گر این پرسش از من بماند نهان
نمانم ترا زنده اندر جهان
بدو گفت مادر که بشنو سخن
بدین شادمان باش و تندی مکن
تو پور گو پیلتن رستمی
ز دستان سامی و از نیرمی
ازیرا سرت زآسمان برتر است
که تخم تو زان نامور گوهر است
جهان‌آفرین تا جهان آفرید
سواران چو رستم نیامد پدید
۱۱۰
چو سام نریمان به گیتی که بود
سرش را نیارست گردون پسود
یکی نامه از رستم جنگ‌جوی
بیاورد و بنمود پنهان بدوی
سه یاقوت رخشان و سه مهره زر
کز ایران فرستاده بودش پدر
بدو گفت کافراسیاب این سخن
نباید که داند ز سر تا به بن
پدر گر شناسد کنون زین نشان
شده‌ستی سرافراز گردن‌کشان
۱۱۵
چو داند بخواندت نزدیک خویش
دل مادرت گردد از درد ریش
چنین گفت سهراب کاندر جهان
کسی این سخن را ندارد نهان
بزرگان جنگاور از باستان
ز رستم زنند این زمان داستان
نبرده‌نژادی که چونین بود
نهان کردن از من چه آیین بود
کنون من ز ترکان جنگاوران
فراز آورم لشکری بی‌کران
۱۲۰
برانگیزم از گاه کاوس را
ز ایران ببرّم پی طوس را
به رستم دهم تاج و تخت و کلاه
نشانمش بر گاه کاوس شاه
از ایران به توران شوم جنگ‌جوی
ابا شاه روی اندر آرم به روی
بگیرم سر تخت افراسیاب
سر نیزه بگذارم از آفتاب
چو رستم پدر باشد و من پسر
نباید به گیتی یکی تاجور
۱۲۵
چو روشن بود روی خورشید و ماه
ستاره چرا برفرازد کلاه
ز هر سو سپه شد برو انجمن
که هم باگهر بود و هم تیغ‌زن
خبر شد بنزدیک افراسیاب
که افگند سهراب کشتی بر آب
هنوز از دهن بوی شیر آیدش
همی رای شمشیر و تیر آیدش
زمین را به خنجر بشوید همی
کنون رزم کاوس جوید همی
۱۳۰
سپاه انجمن شد بروبر بسی
نیاید همی یادش از هر کسی
سخن باین درازی نباید کشید
همی برتر از گوهر آمد پدید
چو افراسیاب آن سخن‌ها شنود
خوش آمدش و خندید و شادی نمود
ز لشکر گزید او دلاور سران
کسی کو گراید به گرز گران
سپهبد چو هومان و چون بارمان
که در جنگ شیران نجستی زمان
۱۳۵
ده و دو هزار از دلیران گرد
گزیده سپاهی بدیشان سپرد
چنین گفت کاین چاره اندر جهان
بسازید و دارید اندر نهان
پسر را نباید که داند پدر
که بندد بدان مهر جان و گهر
چو روی اندر آرند هر دو به روی
تهمتن بود بی‌گمان جنگ‌جوی
مگر کآن دلاور گو سالخورد
شود کشته بر دست این شیرمرد
۱۴۰
چو بی رستم ایران به چنگ آوریم
جهان پیش کاوس تنگ آوریم
وزان پس بسازیم سهراب را
ببندیم یک شب برو خواب را
برفتند بیدار دو پهلوان
بنزدیک سهراب روشن‌روان
به پیش اندرون هدیهٔ شهریار
ده اسپ و ده استر به زین و به بار
ز پیروزه تخت و ز بیجاده تاج
سر تاج زر پایهٔ تخت عاج
۱۴۵
یکی نامه با لابه و دلپسند
نبشته بنزدیک آن ارجمند
که گر تخت ایران به چنگ آوری
زمانه برآساید از داوری
ازین مرز تا آن بسی راه نیست
سمنگان و ایران و توران یکیست
فرستمت چندانک خواهی سپاه
تو بر تخت بنشین و برنه کلاه
به توران چو هومان و چون بارمان
دلیر و سپهبد نبود این زمان
۱۵۰
فرستادم اینک به مهمان تو
که باشند هر دو به فرمان تو
اگر جنگ جویی تو جنگ آورند
جهان بر بداندیش تنگ آورند
گفتار اندر آمدن سهراب به ایران و رسیدن به دز سپید
چنین نامه و خلعت شهریار
ببردند با ساز چندین سوار
جهانجوی چون نامهٔ او بخواند
از آن جایگه تیز لشکر براند
کسی را نبد پای با او به جنگ
اگر شیر پیش آمدش گر پلنگ
۱۵۵
دزی بود که‌ش خواندندی سپید
بدان دز بد ایرانیان را امید
نگهبان دز رزم‌دیده هجیر
که با زور دل بود و با داروگیر
چو سهراب نزدیکی دز رسید
هجیر دلاور مر او را بدید
نشست از بر بادپایی چو گرد
ز دز رفت پویان به دشت نبرد
چو سهراب جنگاور او را بدید
برآشفت و شمشیر کین برکشید
۱۶۰
ز لشکر برون تاخت بر سان شیر
به پیش هجیر اندر آمد دلیر
چنین گفت با رزم‌دیده هجیر
که تنها به جنگ آمدی خیرخیر
چه مردی و نام و نژاد تو چیست
که زاینده را بر تو باید گریست
هجیرش چنین داد پاسخ که بس
به ترکی نباید مرا یار کس
هجیر دلاور سپهبد منم
هم اکنون سرت را ز تن برکنم
۱۶۵
فرستم بنزدیک شاه جهان
تنت را کند کرگس اندر نهال
بخندید سهراب ازین گفت‌وگوی
به آورد او تیز بنهاد روی
چنان نیزه بر نیزه برساختند
که از یکدگر باز نشناختند
یکی نیزه زد بر میانش هجیر
نیامد سنان اندر او جای‌گیر
سنان بازپس کرد سهراب شیر
بن نیزه زد بر میان دلیر
۱۷۰
ز زین برگرفتش بکردار باد
نیامد همی زو به دل برش یاد
ز اسپ اندر آمد نشست از برش
همی خواست از تن بریدن سرش
بپیچید و برگشت بر دست راست
غمی شد ز سهراب زنهار خواست
رها کرد ازو چنگ و زنهار داد
چو خشنود شد پند بسیار داد
دو دستش ببست آن یل جنگ‌جوی
بنزدیک هومان فرستاد اوی
۱۷۵
به دز در چو آگه شدند از هجیر
که او را گرفتند و بردند اسیر
خروش آمد و نالهٔ مرد و زن
که کم شد هجیر اندر آن انجمن
چو آگاه شد دختر گژدهم
که سالار آن انجمن گشت کم
زنی بود بر سان گردی سوار
همیشه به جنگ اندرون نامدار
کجا نام او بود گردآفرید
که چون او نیامد ز مادر پدید
۱۸۰
چنان ننگش آمد ز کار هجیر
که شد لاله‌برگش بکردار قیر
بپوشید درع سواران جنگ
ندید اندر آن کار جای درنگ
نهان کرد گیسو به زیر زره
بزد بر سر ترگ رومی گره
فرود آمد از دز بکردار شیر
کمر بر میان بادپایی به زیر
به پیش سپاه اندر آمد چو گرد
چو رعد خروشان یکی ویله کرد
۱۸۵
که گردان کدامند و جنگاوران
دلیران و رزم‌آزموده سران
چو سهراب شیراوزن او را بدید
بخندید و لب را به دندان گزید
چنین گفت کآمد دگر باره گور
به دام خداوند شمشیر و زور
بپوشید خفتان و بر سر نهاد
یکی ترگ رومی بکردار باد
بیامد دمان پیش گردآفرید
چو دخت کمندافگن او را بدید
۱۹۰
کمان را به زه کرد و بگشاد بر
نبد مرغ را پیش او بر گذر
به سهراب بر تیرباران گرفت
چپ و راست جنگ سواران گرفت
نگه کرد سهراب و آمدش ننگ
برآشفت و تیز اندر آمد به جنگ
چو تنگ اندر آمد بدان جنگ‌جوی
سپر بر سر آورد و بنهاد روی
چو سهراب را دید گردآفرید
که بر سان آتش همی بردمید
۱۹۵
کمان را به زه بر به بازو فگند
سمندش برآمد به ابر بلند
سر نیزه را سوی سهراب کرد
عنان و سنان را پر از تاب کرد
برآشفت سهراب و شد چون پلنگ
کجا حمله آرد به هنگام جنگ
عنان برگرایید و برگاشت اسپ
بیامد بکردار آذرگشسپ
بزد بر کمربند گردآفرید
زره بر برش یک به یک بردرید
۲۰۰
ز زین برگرفتش بکردار گوی
چو چوگان به زخم اندر آید بدوی
چو بر زین بپیچید گردآفرید
یکی تیغ تیز از میان برکشید
بزد نیزهٔ او به دو نیم کرد
نشست از بر اسپ و برخاست گرد
به آورد با او بسنده نبود
بپیچید ازو روی و برگاشت زود
سپهبد عنان اژدها را سپرد
به خشم از هوا روشنایی ببرد
۲۰۵
چو آمد خروشان به تنگ اندرش
بپیچید و برداشت خود از سرش
رها شد ز بند زره موی او
درفشان چو خورشید شد روی او
بدانست سهراب کو دختر است
سر و موی او از در افسر است
شگفت آمدش گفت از ایران سپاه
چنین دختر آید به آوردگاه
سواران جنگی به روز نبرد
همانا به ابر اندر آرند گرد
۲۱۰
ز فتراک بگشاد پیچان‌کمند
بینداخت و آمد میانش به بند
بدو گفت کز من رهایی مجوی
چرا جنگ جستی تو ای ماه‌روی
نیامد به دامم به سان تو گور
ز چنگم رهایی نیابی مشور
بدانست کآویخت گردآفرید
مر آن را جز از چاره درمان ندید
بدو روی بنمود و گفت ای دلیر
میان دلیران بکردار شیر
۲۱۵
دو لشکر نظاره برین جنگ ماست
برین گرز و شمشیر و آهنگ ماست
کنون من گشاده چنین روی و موی
سپاه تو گردد پر از گفت‌وگوی
که با دختری او به دشت نبرد
بدینسان به ابر اندر آورد گرد
نهانی بسازیم بهتر بود
خرد داشتن کار مهتر بود
ز بهر من از هر سو آهو مخواه
میان دو صف برکشیده سپاه
۲۲۰
کنون لشکر و دز به فرمان تست
نباید گه آشتی جنگ جست
دز و گنج و دزبان سراسر تراست
چو آیی بر آن ساز دل که‌ت هواست
چو رخساره بنمود سهراب را
ز خوشاب بگشاد عنّاب را
یکی بوستان بد در اندر بهشت
به بالای او سرو دهقان نکشت
دو چشمش گوزن و دو ابرو کمان
تو گفتی همی بشکفد هر زمان
۲۲۵
ز گفتار او مبتلا شد دلش
برافروخت و کنج بلا شد دلش
بدو گفت ازین گفته اکنون مگرد
که دیدی مرا روزگار نبرد
بدین بارهٔ دز دل اندر مبند
که این نیست برتر ز چرخ بلند
به پای آورد زخم گوپال من
نراند کسی نیزه بر یال من
عنان را بپیچید گردآفرید
سمند سرافراز بر دز کشید
۲۳۰
همی رفت و سهراب با او بهم
بیامد به درگاه دز گژدهم
در دز چو بگشاد گردآفرید
تن خسته و بسته در دز کشید
در دز ببستند و غمگین شدند
پر از غم دل و دیده خونین شدند
از آزار گردآفرید و هجیر
پر از درد بودند برنا و پیر
چنین گفت گژدهم کای شیرزن
پر از غم بد از تو دل انجمن
۲۳۵
که هم رزم جستی هم افسون و رنگ
نیاید ز کار تو بر دوده ننگ
فراوان بخندید گردآفرید
به باره برآمد سپه بنگرید
چو سهراب را دید بر پشت زین
چنین گفت کای شاه ترکان و چین
چرا رنجه گشتی چنین بازگرد
هم از آمدن هم ز دشت نبرد
بخندید و او را به افسوس گفت
که ترکان ز ایران نیابند جفت
۲۴۰
چنین بود و روزی نبودت ز من
بدین درد غمگین مکن خویشتن
همانا که تو خود ز ترکان نه‌یی
که جز بآفرین بزرگان نه‌یی
بدان زور و آن بازوی و کتف و یال
ندیدم ترا از بزرگان همال
ولیکن چو آگاهی آید به شاه
که آورد گردی ز توران سپاه
شهنشاه و رستم بجنبد ز جای
شما با تهمتن ندارید پای
۲۴۵
نماند یکی زنده از لشکرت
ندانم چه آید ز بد بر سرت
دریغ آیدم کین چنین یال و سفت
همی از پلنگان بباید نهفت
ترا بهتر آید که فرمان کنی
رخ لشکرت سوی توران کنی
نباشی بس ایمن به بازوی خویش
خورد گاو نادان ز پهلوی خویش
چو بشنید سهراب ننگ آمدش
که آسان همی دز به چنگ آمدش
۲۵۰
به زیر دز اندر یکی جای بود
کجا دز بدان جای بر پای بود
به تاراج داد آن همه بوم و رست
به یکبارگی دست بد را بشست
چنین گفت کامروز بیگاه گشت
ز پیگارمان دست کوتاه گشت
برآرم به شبگیر ازین باره گرد
ببینند آسیب روز نبرد
گفتار اندر نامه نوشتن گژدهم بنزدیک شاه کاوس
چو سهراب برگشت گژدهم پیر
بیاورد و بنشاند مردی دبیر
۲۵۵
یکی نامه بنوشت نزدیک شاه
برافگند پیوند گردی به راه
نخست آفرین کرد بر شهریار
نمود آنگهی گردش روزگار
که آمد بر ما سپاهی گران
همه رزم‌جویان و گنداوران
سپهبد یکی مرد پیش اندرون
که سالش دو هفته نباشد فزون
به بالا ز سرو سهی برتر است
چو خورشید تابان به دو پیکر است
۲۶۰
برش چون بر پیل با فرّ و برز
ندیدیم هرگز چنان دست و گرز
چو شمشیر هندی به چنگ آیدش
ز دریا و از کوه ننگ آیدش
چو آواز او رعد غرّنده نیست
چو چنگال او تیغ برّنده نیست
هجیر دلاور میان را ببست
یکی بارهٔ تیزتگ برنشست
بشد پیش سهراب جنگ‌آزمای
بر اسپش ندیدیم چندان بپای
۲۶۵
که بر هم زند دیدگان جنگجوی
گر آید ز بینی سوی مغز بوی
که سهراب‌ش از پشت زین برگرفت
برش مانده زان بازوی اندر شگفت
درست است و اکنون به زنهار اوست
پراندیشه جان از پی کار اوست
سواران ترکان بسی دیده‌ام
عنان‌پیچ ازین گونه نشنیده‌ام
مبادا که او در میان دو صف
یکی مرد جنگاور آرد به کف
۲۷۰
بر آن کوه بخشایش آرد زمین
که او اسپ تازد برو روز کین
اگر دم زند شهریار اندر این
نراند سپاه و نسازد کمین
پی و مایه گیرد که خود زور هست
نگیرد کسی دست او را به دست
از ایران همه فرّهی رفته گیر
جهان از سر تیغش آشفته گیر
عنان‌دار چون او ندیده‌ست کس
تو گویی که سام سوار است و بس
۲۷۵
بنه اینک امشب همه برنهیم
همی گوش را سوی لشکر نهیم
اگر خود شکیبیم یکچند نیز
نکوشیم و با او نگوییم تیز
که این باره را نیست پایاب اوی
درنگی شود شیر از اشتاب اوی
چو نامه به مهر اندر آمد به شب
فرستاده برجست و نگشاد لب
به زیر دز اندر یکی راه بود
کز آن راه دشمن نه آگاه بود
۲۸۰
همان شب از آن راه دز گژدهم
برون شد همه دوده با او بهم
چو خورشید برزد سر از تیره کوه
میان را ببستند توران گروه
سپهدار سهراب نیزه به دست
یکی بارکش باره‌یی برنشست
بیامد در دز بدیدند باز
ندیدند در دز یکی جنگ‌ساز
به شب رفته بودند با گژدهم
سواران و گردان همه بیش و کم
۲۸۵
وزان سو چو نامه به خسرو رسید
غمی شد دلش کآن سخن‌ها شنید
گرانمایگان را ز لشکر بخواند
وزین داستان چند گونه براند
نشستند با شاه ایران بهم
بزرگان لشکر همه بیش و کم
چو طوس و چو گودرز کشواد و گیو
چو گرگین و فرهاد و بهرام نیو
سپهدار نامه بریشان بخواند
بپرسید هر گونه خیره بماند
۲۹۰
چنین گفت با پهلوانان به راز
که این کار گردد به ما بر دراز
بدینسان که گژدهم گوید همی
کز اندیشه دل را نشوید همی
چه سازیم و درمان این کار چیست
از ایران هماورد این مرد کیست
گفتار اندر نامه فرستادن شاه کاوس بنزدیک رستم
بر آن برنهادند یکسر به گیو
به زاول شود پیش سالار نیو
نشست آنگهی رای‌زن با دبیر
که کاری گزاینده بد ناگزیر
۲۹۵
یکی نامه فرمود پس شهریار
نبشتن بر رستم نامدار
نخست آفرین کرد بر پهلوان
که بیداردل باش و روشن‌روان
چنین باد کاندر جهان جز تو کس
نباشد به هر کار فریادرس
چو برخواندم این نامهٔ گژدهم
نشستیم گردان لشکر بهم
بنزد تو آورد پرمایه‌گیو
چنین رای دیدند گردان نیو
۳۰۰
چو نامه بخوانی به روز و به شب
مکن داستان را گشاده دو لب
مگر با سواران بسیارهوش
ز زاول بتازی برآری خروش
بدینسان که گژدهم ازو یاد کرد
جز از تو نباشد ورا هم‌نبرد
به گیو آن زمان گفت بر سان دود
عنان تگاور بباید بسود
نباید چو نزدیک رستم شوی
به زاول بمانی وگر بغنوی
۳۰۵
اگر شب رسی روز را بازگرد
بگویش که تنگ اندرآمد نبرد
ازو نامه بستد بکردار آب
برفت و نجست ایچ آرام و خواب
چو نزدیکی زاولستان رسید
خبر زو به فرزند دستان رسید
تهمتن پذیره شدش با سپاه
نهادند بر سر بزرگان کلاه
پیاده شدش گیو و گردان بهم
هر آنکس که بر زین بد از بیش و کم
۳۱۰
از اسپ اندر آمد گو نامدار
از ایران بپرسید و از شهریار
ز ره سوی ایوان رستم شدند
ببودند و یکباره دم برزدند
بگفت آنچ بشنید و نامه بداد
ز سهراب چندی سخن کرد یاد
تهمتن چو بشنید و نامه بخواند
بخندید از آن کار و خیره بماند
که مانندهٔ سام گرد از مهان
سواری پدید آمد اندر جهان
۳۱۵
از آزادگان این نباشد شگفت
ز ترکان چنین یاد نتوان گرفت
من از دخت شاه سمنگان یکی
پسر دارم و باشد او کودکی
هنوز آن گرامی نداند که چنگ
توان باز کردن به هنگام جنگ
فرستاده‌ام زرّ و گوهر بسی
سوی مادر او بدست کسی
چنین پاسخ آمد که آن ارجمند
بسی برنیاید که گردد بلند
۳۲۰
همی می خورد با لب شیربوی
شود بی‌گمان زود پرخاش‌جوی
بباشیم یک روز و دم برزنیم
یکی بر لب خشک نم برزنیم
وزانپس گراییم نزدیک شاه
به گردان ایران نماییم راه
مگر بخت رخشنده بیدار نیست
وگرنه چنین کار دشخوار نیست
چو دریا به موج اندر آید ز جای
ندارد دم آتش تیز پای
۳۲۵
درفش مرا گر ببیند ز دور
دلش ماتم آرد به هنگام سور
چو مانندهٔ سام جنگی بود
دلیر و هشیوار و سنگی بود
بدین تیزی ایدر نیاید به جنگ
نباید گرفتن چنین کار تنگ
به می دست بردند و مستان شدند
ز یاد سپهبد به دستان شدند
دگر روز شبگیر هم بر خمار
بیامد تهمتن برآراست کار
۳۳۰
ز مستی همان روز باز ایستاد
دوم روز رفتن نیامدش یاد
سدیگر سحرگه بیاورد می
نیامد ز می یاد فرمان کی
به روز چهارم برآراست گیو
چنین گفت با گرد سالار نیو
که کاوس تندست و هشیار نیست
هم این داستان بر دلش خوار نیست
غمی بود ازین کار و دل پرشتاب
شده دور ازو خورد و آرام و خواب
۳۳۵
به زاولستان گر درنگ آوریم
زمی باز پیگار و جنگ آوریم
بدو گفت رستم که مندیش ازین
که با ما نشورد کس اندر زمین
بفرمود تا رخش را زین کنند
دم اندر دم نای رویین کنند
سواران زاول شنیدند نای
برفتند با ترگ و جوشن ز جای
گرازان به درگاه شاه آمدند
گشاده‌دل و نیک‌خواه آمدند
۳۴۰
چو رفتند و بردند پیشش نماز
برآشفت و پاسخ نداد ایچ باز
یکی بانگ برزد به گیو از نخست
پس آنگاه شرم از دو دیده بشست
که رستم که باشد که فرمان من
کند سست و پیچد ز پیمان من
بگیر و ببر زنده بر دار کن
وزو نیز با من مگردان سخن
ز گفتار او گیو را دل بخست
که بردی به رستم بدان گونه دست
۳۴۵
برآشفت با گیو و با پیلتن
وزو مانده خیره همه انجمن
بفرمود پس طوس را شهریار
که رو هر دو را زنده برکن به دار
خود از جای برخاست کاوس کی
برافروخت بر سان آتش ز نی
بشد طوس و دست تهمتن گرفت
بدو مانده پرخاشجویان شگفت
که از پیش کاوس بیرون برد
مگر کاندر آن تندی افسون برد
۳۵۰
تهمتن برآشفت با شهریار
که چندین مدار آتش اندر کنار
همه کارت از یکدگر بتّرست
ترا شهریاری نه اندرخورست
تو سهراب را زنده بر دار کن
برآشوب و بدخواه را خوار کن
بزد تند یک دست بر دست طوس
تو گفتی ز پیل ژیان یافت کوس
ز بالا نگون اندر آمد به سر
برو کرد رستم به تندی گذر
۳۵۵
به در شد به خشم اندر آمد به رخش
منم گفت شیراوزن تاج‌بخش
چه خشم آورد شاه کاوس کیست
چرا دست یازد به من طوس کیست
زمین بنده و رخش گاه من است
نگین گرز و مغفر کلاه من است
شب تیره از تیغ رخشان کنم
به آوردگه بر سرافشان کنم
سر نیزه و تیغ یار من‌اند
دو بازوی و دل شهریار من‌اند
۳۶۰
که آزاد زادم نه من بنده‌ام
یکی بندهٔ آفریننده‌ام
به ایرانیان گفت سهراب گرد
بیاید نماند بزرگ و نه خرد
شما هر کسی چارهٔ جان کنید
خرد را بدین کار پیچان کنید
به ایران نبینید ازین پس مرا
شما را زمین پرّ کرگس مرا
غمی شد دل نامداران همه
که رستم شبان بود و ایشان رمه
۳۶۵
به گودرز گفتند کین کار تست
شکسته به دست تو گردد درست
سپهبد جز از تو سخن نشنود
همی بخت ما زین سخن بغنود
بنزدیک این شاه دیوانه شو
وزین در سخن یاد کن نو به نو
سخن‌های درخور فراز آوری
مگر بخت گم‌بوده باز آروی
سپهدار گودرز کشواد رفت
بنزدیک خسرو خرامید تفت
۳۷۰
به کاوس کی گفت رستم چه کرد
کز ایران برآوردی امروز گرد
چن او رفت و آمد سپاهی بزرگ
ابا پهلوانی بکردار گرگ
که داری که با او به روز نبرد
شود برنشاند برو تیره‌گرد
یلان ترا سربسر گژدهم
شنیده‌ست و دیده‌ست از بیش و کم
همی گوید آن روز هرگز مباد
که با او سواری کند رزم یاد
۳۷۵
کسی را که جنگی چو رستم بود
براند خرد در سرش کم بود
چو بشنید گفتار گودرز شاه
بدانست کو دارد آیین و راه
پشیمان بشد زان کجا گفته بود
به بیهودگی مغزش آشفته بود
به گودرز گفت این سخن درخور است
لب پیر با پند نیکوتر است
خردمند باید دل پادشا
که تیزی و تندی نیارد بها
۳۸۰
شما را بباید پس او شدن
به خوبی بسی داستان‌ها زدن
سرش کردن از تیزی من تهی
نمودن بدو روزگار بهی
چو گودرز برخاست از پیش اوی
پس پهلوان تیز بنهاد روی
برفتند با او سران سپاه
پس رستم اندر گرفتند راه
چو دیدند گرد گو پیلتن
همه نامداران شدند انجمن
۳۸۵
ستایش گرفتند بر پهلوان
که جاوید بادی و روشن‌روان
جهان سربسر زیر پای تو باد
همیشه سر تخت جای تو باد
تو دانی که کاوس را مغز نیست
به تندی سخن گفتنش نغز نیست
بجوشد همانگه پشیمان شود
به خوبی ز سر باز پیمان شود
تهمتن گر آزرده باشد ز شاه
مر ایرانیان را نباشد گناه
۳۹۰
همو زان سخن‌ها پشیمان شده‌ست
ز تندی بخاید همی پشت دست
تهمتن چنین پاسخ آورد باز
که هستم ز کاوس کی بی‌نیاز
مرا تخت زین باشد و تاج ترگ
قبا جوشن و دل نهاده به مرگ
چه کاوس پیشم چه یک مشت خاک
چرا دارم از خشم او ترس و باک
سرم کرد سیر و دلم کرد بس
جز از پاک‌یزدان نترسم ز کس
۳۹۵
ز گفتار چون سرد گشت انجمن
چنین گفت گودرز با پیلتن
که شهر و دلیران لشکر گمان
به دیگر سخن‌ها برند این زمان
کزین ترک ترسنده شد سرفراز
همی گوید این گفته هر کس به راز
کزان سان که گژدهم داد آگهی
همه شهر ایران بباشد تهی
چو رستم همی زو بترسد به جنگ
مرا و ترا نیست جای درنگ
۴۰۰
از آشفتن شاه و پیگار اوی
ندیدم به درگاه بر گفت و گوی
ز سهراب ترک است یکسر سخن
چنین پشت بر شاه ایران مکن
چنین برشده نامت اندر جهان
بدین بازگشتن مگردان نهان
و دیگر که تنگ اندر آمد سپاه
مکن تیره بر خیره این تاج و گاه
به رستم بر این داستان‌ها براند
تهمتن در آن کار خیره بماند
۴۰۵
بدو گفت اگر بیم یابد دلم
نخواهم که باشد دلم بگسلم
از آن ننگ برگشت و این دید راه
که آید به دیدار کاوس شاه
چو از دور شد شاه بر پای خاست
بسی پوزش اندر گذشته بخواست
که تندی مرا گوهر است و سرشت
چنان رست باید که یزدان بکشت
وزین ناسگالیده بدخواه نو
دلم گشت باریک چون ماه نو
۴۱۰
بدین چاره جستن ترا خواستم
چو دیر آمدی تیزی آراستم
بدو گفت رستم که گیهان تراست
همه بندگانیم و فرمان تراست
کنون آمدم تا چه فرمان دهی
روانت ز دانش مبادا تهی
بدو گفت کاوس کامروز بزم
گزینیم و فردا بسازیم رزم
بیاراست رامش‌گهی شاهوار
شد ایوان بکردار خرّم‌بهار
۴۱۵
همی باده خوردند تا نیمشب
به رامش همه برگشاده دو لب
دگر روز فرمود تا گیو و طوس
ببستند شبگیر بر پیل کوس
در گنج بگشاد و روزی بداد
سپه برنشاند و بنه برنهاد
سپردار و جوشن‌وران صد هزار
شمرده به لشکرگه آمد سوار
یکی لشکر از پهلو آمد به دشت
که از گرد ایشان هوا تیره گشت
۴۲۰
سراپرده و خیمه زد بر دو میل
بجوشید گیتی ز نعل و ز پیل
هوا نیلگون شد زمین آبنوس
همی کرّ شد گوش از آوای کوس
همی رفت منزل به منزل جهان
شده تیره و روز گشته نهان
درخشیدن خشت و ژوپین ز گرد
چو آتش پس پردهٔ لاژورد
ز بس گونه گونه سنان و درفش
سپرهای زرّین و زرّینه‌کفش
۴۲۵
تو گفتی که ابری به رنگ آبنوس
برآمد ببارید ازو سندروس
جهان را شب از روز پیدا نبود
تو گفتی سپهر و ثریّا نبود
بدینسان بشد تا در دز رسید
شده خاک و سنگ از زمین ناپدید
خروشی بلند آمد از دیدگاه
به سهراب بنمود کآمد سپاه
چو از دیده سهراب آوا شنید
به بارو برآمد سپه را بدید
۴۳۰
به انگشت لشکر به هومان نمود
سپاهی که آن را کرانه نبود
چو هومان ز دور آن سپه را بدید
دلش گشت پر بیم و دم در کشید
به هومان چنین گفت سهراب گرد
که اندیشه از دل بباید سترد
نبینی ازین لشکر بی‌کران
یکی مرد جنگی و گرزی گران
که پیش من آید به آوردگاه
گر ایدونک یاری دهد هور و ماه
۴۳۵
سلیح است بسیار و مردم بسی
سرافراز و نامی نبینی کسی
کنون من به بخت رد افراسیاب
کنم دشت پر خون چو دریای آب
به تنگی نداد ایچ سهراب دل
فرود آمد از باره شاداب‌دل
یکی جام می خواست از میگسار
نکرد ایچ رنجه دل از کارزار
وزان سو سراپردهٔ شهریار
کشیدند بر دشت پیش حصار
۴۴۰
ز بس خیمه و مرد و پرده‌سرای
ندیدند بر دشت و بر کوه جای
چو خورشید گشت از جهان ناپدید
شب تیره بر دشت لشکر کشید
تهمتن بیامد بنزدیک شاه
میان بسته مر جنگ را کینه‌خواه
که دستور باشد مرا تاجور
کز ایدر شوم بی کلاه و کمر
ببینم که این نوجهاندار کیست
بزرگان کدامند و سالار کیست
۴۴۵
بدو گفت کاوس کاین کار تست
که بیداردل بادی و تن‌درست
تهمتن یکی جامهٔ ترک‌وار
بپوشید و آمد دوان تا حصار
پیاده چو نزدیکی دز رسید
خروشیدن نوش ترکان شنید
بدان دز درآمد تهمتن دلیر
چنان چون به آهو شود نرّه‌شیر
چو سهراب را دید بر تخت بزم
تشسته به یکدست بر زندرزم
۴۵۰
به دیگر چو هومان سوار دلیر
دگر بارمان نام‌بردار شیر
تو گفتی همه تخت سهراب بود
به سان یکی سرو شاداب بود
دو بازو به کردار ران هیون
برش چون بر پیل و چهره چو خون
ز ترکان به گرد اندرش صد دلیر
جوان و سرافراز چون نرّه‌شیر
پرستار پنجاه با دستبند
به پیش دل‌افروز تخت بلند
۴۵۵
همی یک به یک خواندند آفرین
بر آن برز بالا و تاج و نگین
همی بود رستم همانجا ز دور
نشستن همی دید و مردان سور
به شایسته‌کاری برون رفت زند
گوی دید بر سان سروی بلند
بدان لشکر اندر چنو کس نبود
پسودش به تندی و پرسید زود
چه مردی بدو گفت با من بگوی
سوی روشنی آی و بنمای روی
۴۶۰
تهمتن یکی مشت بر گردنش
بزد تا برون شد روان از تنش
بدان جایگه خشک شد زندرزم
سرآمدش رزم و سرآمدش بزم
زمانی همی بود سهراب دیر
نیامد به نزدیک او زند شیر
نگه کرد سهراب تا زندرزم
کجا شد که جایش تهی شد به بزم
برفتند و دیدند افگنده خوار
برآسوده از بزم و ز کارزار
۴۶۵
خروشان از آن جای باز آمدند
شگفتی فرو مانده از کار زند
به سهراب گفتند شد زندرزم
سرآمد بر او روز پیگار و بزم
همانگه چو بشنید برجست زود
بیامد بر زند بر سان دود
شگفت آمدش سخت و خیره بماند
دلیران و گردن‌کشان را بخواند
چنین گفت کامشب نباید غنود
همه شب همی تیغ باید پسود
۴۷۰
که گرگ آمد اندر میان رمه
سگ و مرد را دید گاه دمه
اگر یار باشد جهان‌آفرین
چو نعل سمندم بساید زمین
ز فتراک زین برگشایم کمند
بخواهم از ایرانیان کین زند
بیامد نشست از بر گاه خویش
گرانمایگان را همه خواند پیش
که گر کم شد از پیش من زندرزم
نیامد همان سیر جانم ز بزم
۴۷۵
چو برگشت رستم بر شهریار
از ایران سپه گیو بد پاسدار
به ره بر گو پیلتن را بدید
بزد دست و تیغ از میان برکشید
یکی برخروشید چون پیل مست
سپر بر سر آورد و بنمود دست
بدانست رستم کز ایران سپاه
به شب گیو باشد طلایه به راه
بخندید و زان پس فغان برکشید
طلایه چو آواز رستم شنید
۴۸۰
پیاده بیامد به نزدیک اوی
بدو گفت کای مهتر جنگجوی
پیاده کجا بوده‌ای تیره‌شب
تهمتن به گفتار بگشاد لب
بگفتش به گیو آن کجا کرده بود
چنان شیرمردی که آورده بود
وزان جایگه رفت نزدیک شاه
ز ترکان سخن گفت و ز بزم‌گاه
ز سهراب و ز برز بالای او
ز بازوی و کتف و بر و پای او
۴۸۵
که هرگز ز ترکان چنو کس نخاست
به کردار سرو است بالاش راست
به توران و ایران نماند به کس
تو گویی که سام سوار است و بس
وزان مشت بر گردن زندرزم
کزین پس نیاید به رزم و به بزم
بگفتند و پس رود و می خواستند
همه شب همی لشکر آراستند
گفتار اندر پرسیدن سهراب نشانهای خیمه‌ها از هجیر
چو خورشید بنداخت زرّین‌کمند
زبانه برآمد به چرخ بلند
۴۹۰
بپوشید سهراب خفتان جنگ
نشست از بر چرمهٔ خوب‌رنگ
پرندآور افگنده اندر برش
یکی مغفر خسروی بر سرش
کمندی به فتراک بر شست خم
خم اندر برو روی کرده دژم
بیامد یکی تند بالا گزید
به جایی که ایران‌سپه را بدید
بفرمود تا رفت پیشش هجیر
بدو گفت کژّی نیاید ز تیر
۴۹۵
نشانه نباید که خم آورد
سرافشان شود زخم کم آورد
به هر کار در پیشه کن راستی
چو خواهی که نگزایدت کاستی
سخن هرچه پرسم همه راست گوی
به کژّی مکن رای و چاره مجوی
چو خواهی که یابی رهایی ز من
سرافراز باشی به هر انجمن
از ایران هر آنچه‌ت بپرسم بگوی
متاب از ره راستی هیچ روی
۵۰۰
سپارم به تو گنج آراسته
بیابی ز من خلعت و خواسته
ور ایدونک کژّی بود رای تو
همه بند و زندان بود جای تو
هجیرش چنین داد پاسخ که شاه
ز من هرچه پرسد سخن زان سپاه
بگویم همه هرچه دانم بدوی
به کژّی چرا بایدم گفت‌وگوی
نبینی جز از راستی پیشه‌ام
به کژّی نیارد دل اندیشه‌ام
۵۰۵
به گیتی به از راستی پیشه نیست
به از راستی هیچ اندیشه نیست
بدو گفت کز تو بپرسم همه
ز گردن‌کشان و ز شاه رمه
همه نام‌داران آن مرز را
چو طوس و چو گیو و چو گودرز را
ز بهرام و از رستم نامدار
ز هر که‌ت بپرسم به من برشمار
سراپردهٔ دیبه از رنگ‌رنگ
بدوی اندرون خیمه‌های پلنگ
۵۱۰
به پیش اندرون بسته صد زنده پیل
یکی مهد پیروزه بر سان نیل
یکی برز خورشیدپیکر درفش
سرش ماه زرّین غلافش بنفش
به قلب سپاه اندرون جای کیست
ز گردان ایران ورا نام چیست
بدو گفت کآن شاه ایران بود
به درگاه او پیل و شیران بود
چنین گفت از آن پس که بر میمنه
سوار است بسیار و پیل و بنه
۵۱۵
سراپرده‌ای برکشیده سیاه
رده گردش اندر ز هر سو سپاه
به گرد اندرون خیمه زاندازه بیش
پس پشت پیلان و بالاش پیش
زده پیش او پیل پیکردرفش
به در بر سواران زرّینه‌کفش
چنین گفت کآن طوس نوذر بود
درفشش کجا پیل‌پیکر بود
بپرسید کآن سرخ پرده‌سرای
سواران بسی گردش اندر به پای
۵۲۰
یکی شیرپیکر درفشی به زر
درفشان یکی در میانش گهر
پس پشتش اندر سپاهی گران
همه نیزه‌داران و جوشن‌وران
چنین گفت کآن فرّ آزادگان
سپهدار گودرز کشوادگان
بپرسید کآن سبز پرده‌سرای
یکی لشکری گشن پیشش به پای
یکی تخت پرمایه اندر میان
زده پیش او اختر کاویان
۵۲۵
ز هر کس که بر پای پیشش برست
نشسته به یک رش سرش برتر است
یکی باره پیشش به بالای او
کمندی فروهشته تا پای او
بر او هر زمان برخروشد همی
تو گفتی که در زین بجوشد همی
بسی پیل برگستوان‌ور به پیش
همی جوشد آن مرد بر جای خویش
نه مرد است از ایران به بالای او
نه بینم همی اسپ همتای او
۵۳۰
درفشش پدید اژدهاپیکر است
بدان نیزه بر شیر زرّین‌سر است
چنین گفت کز چین یکی نیک‌خواه
به نوّی رسیده‌ست نزدیک شاه
بپرسید نامش ز فرّخ‌هجیر
بدو گفت نامش ندانم ز ویر
بدین دز بدم من بدان روزگار
کجا او بیامد بر شهریار
غمی گشت سهراب را دل بدان
که جایی ز رستم نیامد نشان
۵۳۵
نشان داده بود از پدر مادرش
همی دید و دیده نبد باورش
همی نام جست از زبان هجیر
مگر کآن سخنها شود دلپذیر
نبشته به سر بر دگرگونه بود
ز فرمان نه کاهد نه هرگز فزود
وزان پس بپرسید کز مهتران
کشیده سراپرده‌ای بر کران
یکی گرگ‌پیکر درفش از برش
برآورده از پرده زرّین سرش
۵۴۰
سواران بسیار پیشش به پای
برآید همی نالهٔ کرّه‌نای
بدو گفت کآن پور گودرز گیو
که خوانند او را همی گیو نیو
ز گودرزیان مهتر و بهتر است
بر ایران‌سپه بر دو سر افسر است
بدو گفت از آن سو که تابنده شید
برآید همی پرده بینم سپید
ز دیبای روم و ز پیشش سوار
رده برکشیده فزون از هزار
۵۴۵
پیاده سپردار و نیزه‌وران
شده‌ست انجمن لشکری بی‌کران
نشسته سپهدار بر تخت عاج
نهاده بر تخت کرسی ساج
ز هودج فروهشته دیبا جلیل
غلام ایستاده رده خیل‌خیل
بر خیمه در پیش پرده‌سرای
یکی ماه‌پیکر درفشی به پای
چنین گفت کو را فریبرز دان
که فرزند شاه است و تاج گوان
۵۵۰
زمان تا زمان لشکر از نزد شاه
پیاده به پیشش همه با کلاه
بپرسید کآن زرد پرده‌سرای
به دهلیز چندی پیاده به پای
به گرد اندرش سرخ و زرد و بنفش
ز هر گونه‌ای برکشیده درفش
درفشی سپید است پیکر گراز
سرش ماه زرّین به بالا دراز
چنین گفت کو را گراز است نام
که از جنگ شیران نتابد لگام
۵۵۵
هشیوار و از تخمهٔ گیوگان
که بر درد و سختی نگردد ژکان
نشان پدر جست و با او نگفت
همی داشت آن راستی در نهفت
تو گیتی چه سازی که خود ساخته‌ست
جهانبان از این کار پرداخته‌ست
زمانه نبشته دگرگونه داشت
چنان کو گذارد بباید گذاشت
دگر باره پرسید از آن سرفراز
از آن که‌ش به دیدار او بد نیاز
۵۶۰
از آن پردهٔ سبز و مرد بلند
وزان اسپ و آن تاب‌داده کمند
به پاسخ هجیر ستیهنده گفت
که از تو سخنها چه باید نهفت
گر از نام چینی بمانم همی
از آن است کو را ندانم همی
بدو گفت سهراب کاین نیست داد
ز رستم نکردی سخن هیچ یاد
کسی کو بود پهلوان جهان
میان سپه در نماند نهان
۵۶۵
تو گفتی که بر لشکر او مهتر است
نگهبان هر مرز و هر کشور است
چنین داد پاسخ مر او را هجیر
که شاید بدن کآن گو شیرگیر
کنون رفته باشد به زاولستان
که هنگام بزم است بر گلستان
بدو گفت سهراب کاین خود مگوی
که دارد سپهبد سوی جنگ روی
به رامش نشیند جهان‌پهلوان
بر این بر بخندند پیر و جوان
۵۷۰
مرا با تو امروز پیمان یکی‌ست
بگوییم و گفتار ما اندکی‌ست
اگر پهلوان را نمایی به من
سرافراز باشی به هر انجمن
ترا بی‌نیازی دهم در جهان
وگر داری این راز را در نهان
سرت را نخواهد همی تن به جای
میانجی کن اکنون بدین هر دو رای
نبینی که موبد به خسرو چه گفت
بدانگه که بگشاد راز از نهفت
۵۷۵
سخن گفت ناگفته چون گوهر است
کجا ناگشاده به سنگ اندر است
چو از بند و پیوند یابد رها
درخشنده مهری بود با بها
چنین داد پاسخ هجیرش که شاه
چو سیر آمد از تخت و مهر و کلاه
نبرد کسی جوید اندر جهان
که از ابر باد آرد ایدر دمان
کسی را که رستم بود هم‌نبرد
سرش زآسمان اندر آید به گرد
۵۸۰
هماورد او بر زمین پیل نیست
چو گرد پی رخش او نیل نیست
تنش زور دارد به صد زورمند
سرش برتر است از درخت بلند
چنو خشم گیرد به روز نبرد
چه هم‌رزم او زنده‌پیل و چه مرد
نخواهم که با او به صحرا بود
هماورد اگر کوه خارا بود
بدو گفت سهراب از آزادگان
سیه‌بخت گودرز کشوادگان
۵۸۵
کجا چون ترا خواند باید پسر
بدین زور و این دانش و این هنر
تو مردان جنگی کجا دیده‌ای
که بانگ پی اسپ نشنیده‌ای
که چندین ز رستم سخن بایدت
زبان بر ستودنش بگشایدت
از آتش ترا بیم چندان بود
که دریا به آرام و خندان بود
چو دریای سبز اندر آید ز جای
ندارد دم آتش تیز پای
۵۹۰
سر تیرگی اندر آید به خواب
چو تیغ از میان برکشد آفتاب
به دل گفت ناکاردیده هجیر
که گر من نشان گو شیرگیر
بگویم بدین ترک با زوردست
چنین یال و این خسروانی نشست
ز لشکر کند جنگجوی انجمن
برانگیزد این بارهٔ پیلتن
بدین کتف و نیروی و این یال او
شود کشته رستم به جنگال او
۵۹۵
وز ایران نباشد کسی کینه‌خواه
بگیرد سر تخت کاوس شاه
چنین گفت موبد که مردن به نام
به از زنده دشمن بدو شادکام
اگر من شوم کشته بر دست اوی
نگردد سیه روز چون آب جوی
چو گودرز و هفتاد پور گزین
همه پهلوانان با آفرین
نباشد به ایران تن من مباد
چنین دارم از موبد پاک یاد
۶۰۰
که چون برکنند از چمن بیخ سرو
سزد گر گیا را نبوید تذرو
به سهراب گفت این چه آشفتن است
همه با من از رستمت گفتن است
همی پیلتن را نخواهی شکست
تو او را تن‌آسان نیاری به دست
گفتار اندر شدن سهراب به لشکرگاه کاوس
چو بشنید گفتارهای درشت
از او روی برگاشت و بنمود پشت
بپوشید خفتان و بر سر نهاد
یکی ترگ رومی به کردار باد
۶۰۵
ز تندی به جوش آمدش خون به رگ
نشست از بر بارهٔ تیزتگ
خروشید و بگرفت نیزه به دست
به آوردگه رفت چون پیل مست
وز آنجا دمان شد به پرده‌سرای
به نیزه درآورد بالا ز جای
رمید آن دلاورسپاه دلیر
به کردار گوران ز چنگال شیر
کس از نامداران ایران‌سپاه
نیارست کردن بدو در نگاه
۶۱۰
ز پای و رکیب و ز دست و عنان
ز بازوی و آن آب‌داده سنان
وز آن پس دلیران شدند انجمن
بگفتند کاینت گو پیلتن
نشاید نگه کردن آسان بدوی
که یارد شدن پیش او جنگجوی
از آنجا خروشید سهراب گرد
همی شاه کاوس را برشمرد
چنین گفت کای شاه پر داروبرد
چگونه‌ست کارت به دشت نبرد
۶۱۵
چرا کرده‌ای نام کاوس کی
که با جنگ نه پای داری نه پی
بدین نیزه جان تو بریان کنم
ستاره همه بر تو گریان کنم
یکی سخت سوگند خوردم به بزم
بدان شب کجا کشته شد زندرزم
کز ایران نمانم یکی نیزه‌دار
کنم زنده کاوس کی را به دار
که را داری از لشکرت حنگجوی
که پیش من آید کند روی روی
۶۲۰
بگفت و همی بود جوشان بسی
از ایران ندادند پاسخ کسی
خم آورد پشت و ز دست آن ستیخ
بزد تند و برکند هشتاد میخ
سراپرده یک بهره آمد ز پای
ز هر سو برآمد دم کرّه‌نای
غمی گشت کاوس و آواز داد
که ای نامداران فرّخ‌نژاد
یکی نزد رستم برید آگهی
کز این ترک شد مغز گردان تهی
۶۲۵
ندارم سواری ورا همنبرد
از ایران نیارد کس این کار کرد
بشد طوس و پیغام کاوس برد
شنیده سخنها بدو برشمرد
چنین گفت رستم که هر شهریار
که کردی مرا ناگهان خواستار
گهی رزم بودی گهی ساز بزم
ندیدم ز کاوس جز رنج رزم
بفرمود تا رخش را زین کنند
سواران بروها پر از چین کنند
۶۳۰
ز خیمه نگه کرد رستم به دشت
ز ره گیو را دید کاندر گذشت
نهاد از بر رخش رخشنده زین
همی گفت گرگین که بشتاب هین
همی بست با لرزه رهّام تنگ
به برگستوان درزده طوس چنگ
همی این بدان آن بدین گفت زود
تهمتن چو از خیمه آوا شنود
به دل گفت کاین رزم آهرمن است
نه این رستخیز از پی یک تن است
۶۳۵
بزد دست و پوشید ببر بیان
ببست آن کیانی کمر بر میان
نشست از بر رخش و برداشت راه
زواره نگهبان رخت و سپاه
بدو گفت از ایدر مرو پیشتر
به من دار گوش از یلان بیشتر
درفشش ببردند با او به هم
همی رفت پرخاش‌جوی و دژم
چو سهراب را دید با یال و شاخ
برش چون بر سام جنگی فراخ
۶۴۰
بدو گفت از ایدر به یک سو شویم
به آوردگاهی پی‌آهو شویم
بمالید سهراب کف را به کف
به آوردگه رفت از پیش صف
به رستم چنین گفت رو تا رویم
از این هر دو لشکر به یک سو شویم
ز لشکر نخواهیم ما یار کس
که من باشم و تو در آورد و بس
به آوردگه بر مرا جای نیست
ترا خود به یک مشت من پای نیست
۶۴۵
به بالا بلندی و با شاخ و یال
ستم یافت یالت ز بسیار سال
نگه کرد رستم بدان سرفراز
بدان برز بالا رکیب دراز
بدو گفت نرم ای جوانمرد نرم
زمین سرد و خشک و سخن چرب و گرم
به پیری بسی دیدم آوردگاه
بسی بر زمین پست کردم سپاه
تبه شد بسی دیو در چنگ من
ندیدم بر آن سو که بودم شکن
۶۵۰
نگه کن مرا تا ببینی به جنگ
اگر زنده مانی مترس از نهنگ
مرا دید در جنگ دریا و کوه
که با نامداران توران گروه
چه کردم ستاره گوای من است
به مردی جهان زیر پای من است
چو آمد ز رستم چنین گفت‌وگوی
بجنبید سهراب را دل بر اوی
بدو گفت کز تو بپرسم سخن
همی راستی باید افگند بن
۶۵۵
من ایدون گمانم که تو رستمی
گر از تخمهٔ نامور نیرمی
چنین داد پاسخ که رستم نیم
هم از تخمهٔ سام نیرم نیم
که او پهلوان است و من کهترم
نه با تخت و کام و نه با افسرم
از اومید سهراب شد ناامید
بر او تیره شد روی روز سپید
به آوردگه رفت نیزه به کفت
همی ماند از گفت مادر شگفت
۶۶۰
یکی تنگ‌میدان فرو ساختند
به کوتاه‌نیزه همی باختند
نماند ایچ با نیزه بند و سنان
به چپ بازبردند هر دو عنان
به شمشیر هر دو برآویختند
همی زآهن آتش فرو ریختند
به زخم اندرون تیغ شد ریزریز
چه زخمی که پیدا کند رستخیز
گرفتند از آن پس عمود گران
غمی گشت بازوی گنداوران
۶۶۵
ز نیرو عمود اندر آورد خم
دمان بادپایان و گردان دژم
از اسپان فرو ریخت برگستوان
زره پاره شد بر میان گوان
فرو ماند اسپ دلاور سوار
یکی را نبد دست و بازو به کار
تن از خوی پرآب و همه کام خاک
زبان گشته از تشنگی چاک‌چاک
یک از دیگران ایستادند دور
پر از رنج باب و پر از تاب پور
۶۷۰
جهانا شگفتا که کردار تست
هم از تو شکسته هم از تو درست
از این دو یکی را نجنبید مهر
خرد دور بد مهر ننمود چهر
همی بچّه را بازداند ستور
چه ماهی به دریا چه در دشت گور
نداند همی مردم از رنج آز
یکی دشمنی را ز فرزند باز
همی گفت رستم که هرگز نهنگ
ندیدیم بدین سان که آید به جنگ
۶۷۵
مرا خوار شد رزم دیو سپید
ز مردی شد امروز دل ناامید
جوانی چنین ناسپرده جهان
نه گردی نه نام‌آوری از مهان
به سیری رسانیدم از روزگار
دو لشکر نظاره بر این کارزار
چن آسوده شد بازوی هر دو مرد
از آورد و از رنج ننگ و نبرد
به زه برنهادند هر دو کمان
جوانه همان سالخورده همان
۶۸۰
زره بود و خفتان و ببر بیان
ز کلک و ز پیکان نبودش زیان
غمی شد دل هر دو از یکدگر
گرفتند از آن پس دوال کمر
تهمتن که گر دست بردی به سنگ
بکندی ز کوه سیه روز جنگ
کمربند سهراب را چاره کرد
که در زین بجنباندش در نبرد
میان جوان را نبود آگهی
بماند از هنر دست رستم تهی
۶۸۵
دو شیر اوزن از جنگ سیر آمدند
همی خسته و گشته دیر آمدند
دگر باره سهراب گرز گران
ز زین برکشید و بیفشارد ران
بزد سخت و آورد کتفش به درد
بپیچید و درد از دلیری بخورد
بخندید سهراب و گفت ای سوار
به زخم دلیران نه‌یی پایدار
به رزم اندرون رخش گویی خر است
دو دست سوارش چو نی بی‌بر است
۶۹۰
اگرچه گوی سروبالا بود
جوانی کند پیر کانا بود
به مستی رسید این از آن آن از این
چنان تنگ شد بر دلیران زمین
که از یکدگر روی برگاشتند
دل و جان به اندوه بگذاشتند
تهمتن به توران‌سپه شد به جنگ
بدان سان که نخچیر بیند پلنگ
به ایران‌سپه رفت سهراب گرد
عنان بارهٔ تیزتگ را سپرد
۶۹۵
میان سپاه اندرآمد چو گرگ
پراگنده گشت آن سپاه بزرگ
دل رستم اندیشه‌ای کرد بد
که کاوس را بی‌گمان بد رسد
ازین پرهنر ترک نوخاسته
به خفتان بر و بازوی آراسته
به لشکرگه خویش تازید زود
که اندیشهٔ دل بر آن گونه بود
میان سپه دید سهراب را
چو می لعل کرده به خون آب را
۷۰۰
سر نیزه پرخون و خفتان و دست
چو شیری که گردد ز نخچیر مست
غمی گشت رستم چو او را بدید
خروشی چو شیر ژیان برکشید
بدو گفت کای تیز و خون‌خواه مرد
از ایران‌سپه جنگ با تو که کرد
چرا دست با بد پسائی همه
چو گرگ اندر آئی میان رمه
بدو گفت سهراب توران‌سپاه
ازین رزم بودند بر بی‌گناه
۷۰۵
تو آهنگ کردی بدیشان نخست
کسی با تو پیگار و کینه نجست
بدو گفت رستم که شد تیره روز
چو پیدا کند تیغ گیتی‌فروز
بر این دشت هم دار و هم منبر است
رَوِشْنِ جهان زیر تیغ اندر است
گر ایدونک شمشیر با بوی شیر
چنین آشنا شد تو هرگز ممیر
بگردیم شبگیر با تیغ کین
تو رو تا چه خواهد جهان‌آفرین
۷۱۰
برفتند و روی هوا تیره گشت
ز سهراب گردون همی خیره گشت
تو گفتی ز جنگش سرشت آسمان
نیاساید از تاختن یک زمان
وگر باره زیر اندرش زآهن است
شگفتی‌سرون است و رویین‌تن است
شب تیره آمد سوی لشکرش
میان سوده از بند و آهن برش
به هومان چنین گفت کامروز هور
برآمد جهان کرد پر خاک و شور
۷۱۵
شما را چه کرد آن سوار دلیر
که یال یلان داشت و آهنگ شیر
به لشکر چه کرد و به بازو چه کرد
که او بود هم‌زور من در نبرد
بدو گفت هومان که فرمان شاه
چنان بُد کز ایدر نجنبد سپاه
همه کار ما سخت ناساز بود
هماورد کشتن به آغاز بود
بیامد یکی مرد پرخاش‌جوی
بدین لشکر گشن بنهاد روی
۷۲۰
تو گفتی ز مستی کنون خاسته‌ست
وگر رزم با یک تن آراسته‌ست
چنین گفت سهراب کو زین سپاه
نکرد از دلیران کسی را تباه
از ایرانیان من بسی کشته‌ام
زمین را به خون چون گل آغشته‌ام
کنون روز فردا و رزم بزرگ
پدید آید از میش یکباره گرگ
به شب جام می باید آراستن
بباید به می غم ز دل کاستن
۷۲۵
وزان روی رستم به لشکر رسید
سخن راند با گیو و گفت و شنید
که امروز سهراب جنگ‌آزمای
چگونه به جنگ اندر آورد پای
چنین گفت با پهلوان گرد گیو
کزان گونه هرگز ندیدیم نیو
بیامد دمان تا به قلب سپاه
ز لشکر بر طوس شد کینه‌خواه
که او بود بر زین و نیزه به دست
چو گرگین فرود آمد او بر نشست
۷۳۰
عمودی شتابان بزد بر برش
ز نیرو بیفتاد ترگ از سرش
نتابید با او بتابید روی
شدند از دلیران بسی جنگ‌جوی
ز گردان کسی مایهٔ او نداشت
جز از پیلتن پایهٔ او نداشت
هم آیین پیشین نگه داشتیم
سپاهی بر او ساده بگماشتیم
سواری نشد پیش او یک‌تنه
همی تاخت از قلب تا میمنه
۷۳۵
غمی گشت رستم ز گفتار اوی
بر شاه کاوس بنهاد روی
چو کاوس کی پهلوان را بدید
بر خویش نزدیک جایش گزید
ز سهراب رستم زبان برگشاد
ز بالا و برزش همی کرد یاد
که کس در جهان کودک نارسید
بدین شیرمردی و گردی ندید
به بالا ستاره پساید همی
تنش را زمین بر گراید همی
۷۴۰
دو بازوی و رانش ز ران هیون
همانا که دارد ستبری فزون
به گرز و به تیغ و به تیر و کمند
ز هر گونه‌ای آزمودیم چند
به فرجام گفتم که من پیش از این
بسی گرد را بر گرفتم ز زین
گرفتم دوال کمربند اوی
بیفشاردم سخت پیوند اوی
همی خواستم که‌ش ز زین برکنم
چو دیگر کسانش به خاک افگنم
۷۴۵
گر از باد جنبان شود کوه خار
بجنبید بر زین بر آن نامدار
چو فردا بیاید به دشت نبرد
به کستی همی بایدم چاره کرد
بکوشم ندانم که پیروز کیست
ببینیم تا رای یزدان به چیست
کزوی است پیروزی و دستگاه
همو آفرینندهٔ هور و ماه
بدو گفت کاوس یزدان پاک
تن بدسگال اندر آرد به خاک
۷۵۰
من امشب به پیش جهان‌آفرین
بمالم رخ خویشتن بر زمین
کند تازه این بار کام ترا
برآرد به خورشید نام ترا
بدو گفت رستم که با فرّ شاه
برآید همه کامهٔ نیک‌خواه
به لشکرگه خویش بنهاد روی
پر اندیشه جان و سرش کینه‌جوی
زواره بیامد خلیده‌روان
که امروز چون رفت بر پهلوان
۷۵۵
از او خوردنی خواست رستم نخست
پس آنگه از اندیشگان دل بشست
چنین راند پیش برادر سخن
که بیداردل باش و سستی مکن
به شبگیر چون من به آوردگاه
روم پیش آن ترک ناوردخواه
همی باش بر پیش پرده‌سرای
چو خورشید تابان برآمد ز جای
گر ایدونک پیروز باشم به جنگ
بدان دشت کین بر نسازم درنگ
۷۶۰
بیاور سپاه و درفش مرا
همان ساز و زرّینه‌کفش مرا
وگر خود دگرگونه گردد سخن
تو زاری مساز و نژندی مکن
مباشید یک تن بدین رزمگاه
مسازید جستن سوی رزم راه
سراسر سوی زاولستان شوید
از ایدر به نزدیک دستان شوید
تو خرسند گردان دل مادرم
چنین راند گردنده‌چرخ از برم
۷۶۵
بگویش که دل را در این غم مبند
مشو جاودانه ز مرگم نژند
که کس در جهان جاودانه نماند
ز گردون مرا خود بهانه نماند
بسی دیو و شیر و نهنگ و پلنگ
تبه شد به چنگم به هنگام جنگ
بسی بارهٔ دز که کردیم پست
نیاورد کس دست من زیر دست
در مرگ آن کس بکوبد که پای
به اسپ اندر آرد بجنبد ز جای
۷۷۰
اگر سال گشتی فزون از هزار
همین بود راه و همین بود کار
چو خرسند گردد به دستان بگوی
که از شاه گیتی مبر تاب روی
اگر جنگ سازد تو سستی مکن
چنان رو که رانند از این در سخن
همه مرگ رائیم پیر و جوان
به گیتی نماند کسی جاودان
گفتار اندر جنگ دوم سهراب با رستم
ز شب نیم گفتار سهراب بود
دگر نیمه آرامش و خواب بود
۷۷۵
چو خورشید تابان بگسترد فر
سیه‌زاغ پرّان بینداخت پر
تهمتن بپوشید ببر بیان
نشست از بر اژدهای ژیان
بیامد بدان دشت آوردگاه
نهاده به سر بر ز آهن کلاه
همه تلخی از بهر بیشی بود
مبادا که با آز خویشی بود
وزان روی سهراب با انجمن
همی می گسارید با رودزن
۷۸۰
به هومان چنین گفت کاین شیرمرد
که با من همی گردد اندر نبرد
ز بالای من نیست بالاش کم
به رزم اندرون دل ندارد دژم
بر و کتف و یالش همانند من
تو گفتی نگارنده بر زد رسن
ز پای و رکیبش همی مهر من
بجنبد به شرم آورد چهر من
نشانهای مادر بیابم همی
به دل نیز لختی بتابم همی
۷۸۵
گمانی برم من که او رستم است
که چون او نبرده به گیتی کم است
نباید که من با پدر جنگ‌جوی
شوم خیره روی اندر آرم به روی
بدو گفت هومان که در کارزار
رسیده‌ست رستم به من چند بار
شنیدم که در جنگ مازندران
چه کرد آن دلاور به گرز گران
بدین رخش ماند همی رخش اوی
ولیکن ندارد پی و بخش اوی
۷۹۰
بپوشید سهراب خفتان رزم
سرش پر ز رزم و دلش پر ز بزم
بیامد خروشان بدان دشت جنگ
به چنگ اندرون گرزهٔ گاورنگ
ز رستم بپرسید خندان دو لب
تو گفتی که با او بهم بود شب
که شب چون بُدت روز چون خاستی
ز پیگار بر دل چه آراستی
ز تن دور کن ببر و شمشیر کین
بزن جنگ و بیداد را بر زمین
۷۹۵
بیا تا نشینیم هر دو بهم
به می تازه داریم روی دژم
به پیش جهاندار پیمان کنیم
دل از جنگ جستن پشیمان کنیم
بمان تا کسی دیگر آید به رزم
تو با من بساز و بیارای بزم
دل من همی بر تو مهر آورد
همی آب شرمم به چهر آورد
همانا که داری ز نیرم نژاد
کنی پیش من گوهر خویش یاد
۸۰۰
مگر پور دستان سام یلی
گزین نامور رستم زاولی
بدو گفت رستم که ای نامجوی
نبودیم هرگز بدین گفت و گوی
ز کستی گرفتن سخن بود دوش
نگیرم فریب تو زین در مکوش
نه من کودکم گر تو هستی جوان
به کستی کمر بسته‌ام بر میان
بکوشیم و فرجام کار آن بود
که فرمان و رای جهانبان بود
۸۰۵
بسی گشته‌ام در فراز و نشیب
نیَم مرد دستان و بند و فریب
بدو گفت سهراب کز مرد پیر
نباشد سخن زین نشان دلپذیر
مرا آرزو بُد که بر بسترت
برآید به هنگام هوش از برت
کسی کز تو ماند ستودان کند
ببرّد روان تن به زندان کند
اگر هوش تو زیر دست من است
به فرمان یزدان بیازیم دست
گفتار اندر افگندن سهراب رستم را
۸۱۰
از اسپان جنگی فرود آمدند
هشیوار با گبر و خود آمدند
ببستند بر سنگ اسپ نبرد
برفتند هر دو سران پر ز گرد
چو شیران به کستی بر آویختند
ز تن‌ها خوی و خون همی ریختند
بزد دست سهراب چون پیل مست
بر آوردش از پای و بنهاد پست
به کردار شیری که بر گور نر
زند دست و گور اندر آید به سر
۸۱۵
نشست از بر سینهٔ پیلتن
پر از خاک چنگال و روی و دهن
یکی خنجری آبگون بر کشید
همی خواست از تن سرش را برید
نگه کرد رستم به آواز گفت
که این راز باید گشاد از نهفت
دگرگونه‌تر باشد آیین ما
جز این باشد آرایش دین ما
کسی کو به کستی نبرد آورد
سر مهتری زیر گرد آورد
۸۲۰
نخستین که پشتش نهاد بر زمین
نبرّد سرش گرچه باشد به کین
اگر بار دیگرْش زیر آورد
به افگندنش نام شیر آورد
روا باشد ار سر کند زو جدا
چنین بود تا بود آیین ما
بدین چاره از چنگ آن اژدها
همی خواست کآید ز کشتن رها
دلیر و جوان سر به گفتار پیر
بداد و ببود آن سخن جای‌گیر
۸۲۵
رها کرد از او دست و آمد به دشت
به دشتی که در پیشش آهو گذشت
همی کرد نخچیر و یادش نبود
از آن کس که با او نبرد آزمود
همی دیر شد باز هومان چو گرد
بیامد بپرسد از او وز نبرد
به هومان بگفت آن کجا رفته بود
سخن هرچه رستم بدو گفته بود
بدو گفت هومان گرد ای جوان
به سیری رسیدی همانا ز جان
۸۳۰
دریغ این بر و برز بالای تو
رکیب دراز و یلی‌پای تو
هزبری که آورده بودی به دام
رها کردی از دام و شد کار خام
نگه کن کز این بیهُده کارکرد
چه آرد به پیشت به دیگر نبرد
بگفت و دل از جان او بر گرفت
براند و همی ماند اندر شگفت
به لشکرگه خویش بنهاد روی
به خشم و پر از غم دل از کار اوی
۸۳۵
نکو گفت از این روی آموزگار
که دشمن مدار ارچه خرد است خوار
چو رستم ز چنگ وی آزاد گشت
به سان یکی تیغ پولاد گشت
خرامان بشد سوی آب روان
چنان چون شده باز یابد روان
بخورد آب و روی و سر و تن بشست
به پیش جهان‌آفرین شد نخست
همی خواست پیروزی و دستگاه
نبود آگه از بخش خورشید و ماه
۸۴۰
که چون رفت خواهد سپهر از برش
بخواهد ربودن کلاه از سرش
وز آن آب چون شد به جای نبرد
پراندیشه بودش دل و روی زرد
همی تاخت سهراب چون پیل مست
کمندی به بازو کمانی به دست
گرازان و بر گور نعره‌زنان
سمندش جهان و جهان را کنان
غمی گشت و زو ماند اندر شگفت
ز پیگارش اندازه‌ها برگرفت
۸۴۵
چو سهراب باز آمد او را بدید
ز باد جوانی دلش بردمید
چنین گفت کای رسته از چنگ شیر
جدا ماندی از زخم شیر دلیر
گفتار اندر افگندن رستم سهراب را
دگر باره اسپان ببستند سخت
به سر بر همی گشت بدخواه بخت
به کستی گرفتن نهادند سر
گرفتند هر دو دوال کمر
هر آنگه که خشم آورد بخت شوم
کند سنگ خارا به کردار موم
۸۵۰
سرافراز سهراب با زور دست
تو گفتی سپهر بلندش ببست
غمی گشت رستم بیازید چنگ
گرفتش بر و یال جنگی‌پلنگ
خم آورد پشت دلیر و جوان
زمانه بیامد نماندش توان
زدش بر زمین بر به کردار شیر
بدانست کو هم نماند به زیر
سبک تیغ تیز از میان برکشید
بر شیر بیداردل بردرید
۸۵۵
بپیچید از آن پس یکی آه کرد
ز نیک و بد اندیشه کوتاه کرد
بدو گفت کاین بر من از من رسید
زمان را به دست تو دادم کلید
تو زین بی‌گناهی که این کوژپشت
مرا برکشید و به زودی بکشت
به بازی به کوی‌اند همسال من
به ابر اندر آمد چنین یال من
نشان داد مادر مرا از پدر
ز مهر اندر آمد روانم به سر
۸۶۰
همی جستمش تا ببینمْش روی
چنین جان بدادم به دیدار اوی
کنون گر تو در آب ماهی شوی
وگر چون شب اندر سیاهی شوی
وگر چون ستاره شوی بر سپهر
ببرّی ز روی زمین پاک مهر
بخواهد هم از تو پدر کین من
چو داند که خاک است بالین من
از این نامداران گردنکشان
کسی هم برد سوی رستم نشان
۸۶۵
که سهراب کشته‌ست و افگنده خوار
ترا خواست کردن همی خواستار
چو بشنید رستم سرش خیره گشت
جهان پیش چشم اندرش تیره گشت
بشد هوش و توشش ز مغز و ز تن
بیفتاد چون سروی اندر چمن
بپرسید از آن پس که آمد به هوش
بدو گفت با ناله و با خروش
که اکنون چه داری ز رستم نشان
که کم باد نامش ز گردنکشان
۸۷۰
بدو گفت ار ایدونک رستم توی
بکشتی مرا خیره بر بدخوی
ز هر گونه‌ای بودمت رهنمای
نجنبید یکباره مهرت ز جای
کنون بند بگشای از این جوشنم
برهنه نگه کن تن روشنم
چو برخاست آوای کوس از درم
بیامد پر از خون دو رخ مادرم
همی جانش از رفتن من بخست
یکی مهره بر بازوی من ببست
۸۷۵
مرا گفت کاین از پدر یادگار
بدار و ببین تا کی آید به کار
کنون کارگر شد که بیکار گشت
پسر پیش چشم پدر خوار گشت
چو بگشاد خفتان و آن مهره دید
همه جامهٔ پهلوی بردرید
همی گفت کای کشته بر دست من
دلیر و ستوده به هر انجمن
همی ریخت خون و همی کند موی
سرش پر ز خاک و پر از آب روی
۸۸۰
بدو گفت سهراب کاین بتّریست
به آب دو دیده نباید گریست
از این خویشتن خستن اکنون چه سود
چنین بود و این بودنی‌کار بود
چو خورشید تابان ز گنبد بگشت
تهمتن نیامد به لشکر ز دشت
ز لشکر بیامد هشیوار بیست
که تا اندر آوردگه کار چیست
دو اسپ اندر آن دشت بر پای بود
پر از گرد و رستم دگر جای بود
۸۸۵
گو پیلتن را چو بر پشت زین
ندیدند گردان بر آن دشت کین
چنان شد گمانْشان که او کشته شد
سر نامداران همه گشته شد
به کاوس کی تاختند آگهی
که تخت مهی شد ز رستم تهی
ز لشکر برآمد سراسر خروش
برآمد زمانه یکایک به جوش
بفرمود کاوس تا بوق و کوس
دمیدند و آمد سپهدار طوس
۸۹۰
از آن پس به لشکر چنین گفت شاه
کز ایدر هیونی سوی رزمگاه
بتازید تا کار سهراب چیست
که بر شهر ایران بباید گریست
اگر کشته شد رستم جنگجوی
از ایران که یارد شدن پیش اوی
به انبوه زخمی بباید زدن
بر این رزمگه بر نباید بُدن
چو آشوب برخاست زان انجمن
چنین گفت سهراب با پیلتن
۸۹۵
که اکنون که روز من اندر گذشت
همه کار ترکان دگرگونه گشت
همه مهربانی بدان کن که شاه
سوی جنگ ترکان نراند سپاه
که ایشان ز بهر مرا جنگجوی
سوی مرز ایران نهادند روی
بسی روز را داده بودم نوید
بسی کرده بودم ز هر در امید
نباید که بینند رنجی به راه
مکن جز به نیکی در ایشان نگاه
۹۰۰
نشست از بر رخش رستم چو گرد
پر از خون رخ و لب پر از باد سرد
بیامد به پیش سپه با خروش
دل از کردهٔ خویش با درد و جوش
چو دیدند ایرانیان روی اوی
همه برنهادند بر خاک روی
ستایش گرفتند بر کردگار
که او زنده باز آمد از کارزار
چو زان گونه دیدند پر خاک سر
دریده بر او جامه خسته جگر
۹۰۵
به پرسش گرفتند کاین کار چیست
ترا دل بر این گونه از بهر کیست
بگفت آن شگفتی که خود کرده بود
گرامی‌تر خود بیازرده بود
همه برگرفتند با او خروش
نماند آن زمان با سپهدار توش
چنین گفت با سرفرازان که من
نه دل دارم امروز نه هوش و تن
شما جنگ ترکان مجویید کس
همین بد که من کردم امروز بس
۹۱۰
زواره بیامد بر پیلتن
دریده همه جامه بر خویشتن
فرستاد نزدیک هومان پیام
که شمشیر کین ماند اندر نیام
نگهدار آن لشکر اکنون توی
نگه کن بدیشان دگر نغنوی
تو با او برو تا لب رود آب
مکن بر کسی بر به رفتن شتاب
چو برگشت از آن جایگه پهلوان
بیامد بر پور خسته‌روان
۹۱۵
بزرگان برفتند با او به هم
چو طوس و چو گودرز و چون گستهم
همه لشکر از بهر آن ارجمند
زبان برگشادند یکسر ز بند
که درمان این کار یزدان کند
مگر کاین سخن بر تو آسان کند
یکی دشنه بگرفت رستم به دست
که از تن ببرّد سر خویش پست
بزرگان بدوی اندر آویختند
ز مژگان همی خون فرو ریختند
۹۲۰
بدو گفت گودرز کاکنون چه سود
که از روی گیتی برآری تو دود
تو بر خویشتن گر کنی صد گزند
چه آسانی آید بدین ارجمند
اگر زانک ماند به گیتی زمان
بماند تو بی‌رنج با او بمان
وگر زین جهان این جوان رفتنیست
به گیتی نگه کن که جاوید کیست
شکاریم یکسر همه پیش مرگ
سری زیر تاج و سری زیر ترگ
۹۲۵
چو آیدْش هنگام بیرون کشد
ندانیم لشکر همی چون کشد
دراز است راهش اگر کوته است
پراگندگانیم اگر همره است
ز مرگ ای سپهبد بی‌اندوه کیست
همی خویشتن را بباید گریست
به گودرز گفت آن زمان پهلوان
کز ایدر برو زود روشن‌روان
پیامی ز من سوی کاوس بر
بگویش که ما را چه آمد به سر
۹۳۰
به دشنه جگرگاه پور دلیر
دریدم که رستم مماناد دیر
گرت هیچ یاد است کردار من
یکی رنجه کن دل به تیمار من
از آن نوش‌دارو که در گنج تست
کجا خستگان را کند تندرست
به نزدیک من با یکی جام می
سزد گر فرستی هم اکنون به پی
مگر کو به بخت تو بهتر شود
چو من پیش تخت تو کهتر شود
۹۳۵
بیامد سپهبد به کردار باد
به کاوس یکسر پیامش بداد
بدو گفت کاوس کز پیلتن
که را بیشتر آب از این انجمن
شود پشت رستم به نیرو ترا
هلاک آورد بی‌گمان مر مرا
اگر یک زمان زو به من بد رسد
نسازیم پاداش او جز به بد
کجا گنجد او در جهان فراخ
بدان فرّ و آن برز و آن یال و شاخ
۹۴۰
کجا باشد او پیش تختم به پای
کجا راند او زیر پرّ همای
شنیدی که او گفت کاوس کیست
گر او شهریار است پس طوس کیست
چو بشنید گودرز برگشت زود
بر رستم آمد به کردار دود
بدو گفت خوی بد شهریار
درختیست جنگی همیشه به بار
ترا رفت باید به نزدیک اوی
درفشان کنی جان تاریک اوی
۹۴۵
بفرمود رستم که تا پیشکار
یکی جامه افگند بر جویبار
جوان را بر آن جامهٔ زرنگار
بخوابید و آمد بر شهریار
گو پیلتن سر سوی راه کرد
کس آمد پسش زود آگاه کرد
که سهراب شد زین جهان فراخ
همی از تو تابوت خواهد نه کاخ
پدر جست و برزد یکی سردباد
بنالید و مژگان به هم برنهاد
۹۵۰
پیاده شد از اسپ رستم چو باد
به جای کله خاک بر سر نهاد
همی گفت زار ای نبرده جوان
سرافراز و از تخمهٔ پهلوان
نبیند چو تو نیز خورشید و ماه
نه خود و نه جوشن نه تخت و کلاه
که را آمد این پیش کآمد مرا
بکشتم جوانی به پیران‌سرا
نبیره جهاندار سام سوار
سوی مادر از تخمهٔ نامدار
۹۵۵
بریدن دو دستم سزاوار هست
جز از خاک تیره مبادم نشست
چه گوید چو آگه شود مادرش
چگونه فرستم کسی را برش
چه گویم چرا کشتمش بی‌گناه
چرا روز کردم بر او بر سیاه
پدرْم آن گرانمایهٔ پهلوان
چه گوید مرا باز پور جوان
برین تخمهٔ سام نفرین کنند
همه نام من پیر بی‌دین کنند
۹۶۰
که دانست کاین کودک ارجمند
بدین سال گردد چو سرو بلند
به جنگ آیدش رای و سازد سپاه
به من بر کند روز روشن سیاه
بفرمود تا دیبه خسروان
بگسترد بر روی پور جوان
همی آرزو گاه و شهر آمدش
یکی تنگ تابوت بهر آمدش
از آن دشت بردند تابوت اوی
سوی خیمهٔ خویش بنهاد روی
۹۶۵
به پرده‌سرای آتش اندر زدند
همه لشکرش خاک بر سر زدند
همان خیمهٔ دیبه از رنگ‌رنگ
همان تخت و پرمایه زین پلنگ
بر آتش نهادند و برخاست عو
همی گفت زار ای جهاندار نو
همی ریخت خون و همی شاند خاک
همه جامهٔ خسروی کرد چاک
همه پهلوانان کاوس شاه
نشستند بر خاک با او به راه
۹۷۰
زبان بزرگان پر از پند بود
تهمتن به درد ازدر بند بود
چنین است کردار چرخ بلند
به دستی کلاه و به دیگر کمند
چو شادان نشیند کسی با کلاه
به خمّ کمندش رباید ز گاه
چرا مهر باید همی بر جهان
بباید خرامید با همرهان
چن اندیشهٔ گنج گردد دراز
همی گشت باید سوی خاک باز
۹۷۵
اگر هست از این چرخ را آگهی
همانا که گشته‌ست مغزش تهی
چنان دان کز این گردش آگاه نیست
ز چرخ برین بگذری راه نیست
بدین رفتن اکنون بباید گریست
ندانم که کارش به فرجام چیست
به رستم چنین گفت کاوس کی
که از کوه البرز تا برگ نی
همی رفت خواهد به گردش سپهر
نباید فگندن بدین خاک مهر
۹۸۰
یکی زود سازد یکی دیرتر
سرانجام بر مرگ باشد گذر
تو دل را بدین رفته خرسند کن
همه گوش سوی خردمند کن
اگر آسمان بر زمین برزنی
بپرّی و از آب آتش کنی
نیاری همان رفته را باز جای
روانش کهن شد به دیگر سرای
من از دور دیدم بر و یال او
چنان برز بالا و گوپال او
۹۸۵
زمانه برانگیختش با سپاه
که ایدر به دست تو گردد تباه
چه سازی و درمان این کار چیست
بر این گونه تا چند خواهی گریست
چنین گفت رستم که او خود گذشت
نشسته‌ست هومان بر این پهن‌دشت
ز توران سرانند و بهری ز چین
از ایشان به دل بر مدار ایچ کین
زواره گذارد سپه را به راه
به نیروی یزدان و فرمان شاه
۹۹۰
بدو گفت شاه ای گو نامجوی
ترا زین نشان اندُه آمد به روی
گر ایشان به من چند بد کرده‌اند
وگر دود از ایران برآورده‌اند
دل من ز درد تو شد پر ز درد
از ایشان نخواهم همی یاد کرد
وز آن جایگه شاه لشکر براند
به ایران خرامید و رستم بماند
بدان تا زواره بیاید ز راه
بدو آگهی آورد زان سپاه
۹۹۵
پس آنگه سوی زاولستان کشید
چو آگاهی این به دستان رسید
همه سیستان پیشباز آمدند
به درد و به رنج دراز آمدند
چو تابوت را دید دستان سام
فرود آمد از اسپ زرّین‌لگام
تهمتن پیاده همی رفت پیش
دریده بر او جامه دل کرده ریش
گشادند گردان سراسر کمر
همه پیش تابوت پر خاک سر
۱۰۰۰
چو آمد تهمتن به ایوان خویش
خروشید و تابوت بنهاد پیش
از او میخ برکند و بگشاد سر
کفن زو جدا کرد پیش پدر
تنش را بدان نامداران نمود
تو گفتی که از کاخ برخاست دود
مهان جهان جامه کردند چاک
به ابر اندر آمد سر گرد و خاک
همه کاخ تابوت بُد سر به سر
غنوده به صندوق در شیر نر
۱۰۰۵
تو گفتی که سام است با یال و سفت
غمی شد ز جنگ اندر آمد بخفت
بپوشید بازش به دیبای زرد
سر تنگ تابوت را سخت کرد
همی گفت اگر دخمه زرّین کنم
ز مشگ سیه گردش آگین کنم
چو من رفته باشم نماند به جای
وگر نه مرا خود همین است رای
یکی دخمه کردش ز سمّ ستور
جهانی به زاری همی گشت کور
۱۰۱۰
چنین گفت بهرام نیکوسخن
که با مردگان آشنایی مکن
نه ایدر همی ماند خواهی دراز
بسیچیده باش و درنگی مساز
به تو داد یک روز نوبت پدر
سزد گر ترا نایب آید پسر
چنین است و رازش نیاید پدید
نیابی به خیره چه جویی کلید
یکی داستان است پر آب چشم
دل نازک از رستم آید به خشم